![]() |
![]() |
|
| بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ |
|
. ماجرای آتش سوزی خانه حضرت علی و سیلی خوردن حضرت فاطمه به دستور چه کسی و در کدام یک از منابع اهل تسنن ذکر شده؟ پاسخ: برخی از دانشمندان اهل سنت برای حفظ موقعیت خلفا از بازگو کردن این قطعه از تاریخ خودداری نمودهاند؛ از جمله ابن ابی الحدید در شرح خود میگوید: «جساراتی راکه مربوط به فاطمه زهرا علیهاالسلام نقل شده، در میان مسلمانان، تنها شیعه آن را نقل کرده است.[1] البته برخی از دانشمندان و مورخان اهل سنت، در این بخش، از بیان واقعیات تاریخی شانه خالی کردهاند؛ چنان که سید مرتضی رحمة الله علیه در این زمینه میگوید: «در آغاز کار، محدثان و تاریخ نویسان از نقل جسارت هایی که به ساحت دختر پیامبر گرامی اسلام(ص) وارد شده امتناع نمیکردند. این مطلب در میان آنان مشهور بود که مأمور خلیفه با فشار، درب را بر فاطمه علیهاالسلام زد و او فرزندی را که در رحم داشت سقط نمود؛ و قنفذ به امر عمر، فاطمه زهرا علیهاالسلام را زیر تازیانه گرفت تا او دست از علی بردارد؛ ولی بعدها دیدند که نقل این مطالب با مقام و موقعیت خلفاء سازگاری ندارد؛ لذا از نقل آنها خودداری نمودند.»[2] مسعودی در قسمتی از کتاب خود آورده است:«فَوَجهُوا اِلی مَنْزلِهِ فَهَجَمُوا عَلَیْهِ وَ اَحْرَقُوابابَهُ... وَ ضَغَطُوا سَیدَةَ النساءِ بِالْبابِ حَتی اَسْقَطَتْمُحْسِنا؛ پس (عمر و همراهان) به خانه علی علیه السلام رو کرده و هجوم بردند، خانه آن حضرت را به آتش کشیدند؛ با در به پهلوی سیده زنان عالم زدند؛ چنان که محسن را سقط نمود.»[3] اما منابع اهل سنت: 1- عبدالکریم بن احمد شافعی شهرستانی (548 - 479 ق.) نقل کرده: «اِنعُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتی اَلْقَتْاَلْجَنینَ مِنْ بَطْنِها، به راستی عمر در روز بیعت، ضربتی به فاطمه علیهاالسلام وارد کرد که بر اثر آن، جنین خویش را سِقط نمود.»[4] همین قول را اسفرائینی (متوفای 429 ق)، به نظام نسبت داده و گفته است که او قائل بود: «اَن عُمَرَ ضَرَبَ فاطِمَةَ وَ مَنَعَ میراثَالْعِتْرَةِ، عمر فاطمه علیهاالسلام را زد و از ارث اهل بیت علیهم السلام جلوگیری کرد.»[5] 2- صفدی یکی دیگر از علمای اهل سنت میگوید: «اِن عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَفاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتی اَلْقَتْ اَلْمُحْسِنَ مِنْبَطْنِها، به راستی عمر آن چنان فاطمه علیهاالسلام را در روز بیعت زد که محسن را سقط نمود.»[6] 3- مقاتل بن عطیه میگوید: ابابکر بعد از آن که با تهدید و ترس و شمشیر از مردم بیعت گرفت، عمر و قنفذ و جماعتی را به درب خانه علی و زهراعلیهماالسلام فرستاد. عمر هیزم را درِ خانه فاطمه جمع نمود و درب خانه را به آتش کشید، هنگامی که فاطمه زهرا علیهاالسلام پشت در آمد، عمر و اصحاب او جمع شدند و عمر آن چنان حضرت فاطمه علیهاالسلام را پشت در فشار داد که فرزندش را سقط نمود و میخ در به سینه حضرت فرو رفت (و بر اثر آن صدمات) حضرت به (بستر) بیماری افتاد تا آن که از دنیا رفت.»[7] 4- ابن ابی الحدید نقل نموده است: «ابو العاص، شوهر زینب، دختر پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله وسلم در جنگ از طرف مسلمانان به اسارت گرفته شد؛ ولی بعدا مانند اسیران دیگر آزاد شد. ابو العاص به پیامبر صلیاللهعلیهوآله وسلم وعده داد که پس از مراجعت به مکه، وسائل مسافرت دختر پیامبر(ص) را به مدینه فراهم سازد. پیامبر صلیاللهعلیهوآله وسلم به زید حارثه و گروهی از انصار، مأموریت داد که در هشت مایلی مکه توقف کنند و هر موقع کجاوه زینب به آن جا رسید، او را به مدینه بیاورند. قریش از خروج دختر پیامبر(ص) از مکه آگاه شدند. گروهی تصمیم گرفتند که او را از نیمه راه باز گردانند. جبار بن الاسود (یا هبار ابن الاسود) با گروهی خود را به کجاوه زینب رساند و نیزه خود را بر کجاوه دختر پیامبر(ص) کوبید. از ترس آن، زینب، کودکی را که در رحم داشت، سقط کرد و به مکه بازگشت. پپامبر صلیاللهعلیهوآله وسلم از شنیدن این خبر سخت ناراحت شد و درفتح مکه (با این که همه را بخشید و آزاد نمود) خون قاتل فرزند زینب را مباح شمرد.» ابن ابی الحدید میگوید: «من این جریان را برای استادم ابو جعفر نقیب خواندم، او گفت: وقتی که پیامبرصلیاللهعلیهوآله وسلم خون کسی که دخترش زینب را ترسانید و او سقط جنین کرد را مباح شمرد، قطعا اگر زنده بود خون کسانی را که دخترش فاطمه علیهاالسلام را ترسانیدند که باعث شد فرزندش (محسن) را سقط کند، حتما مباح میشمرد.» ابن ابی الحدید میگوید، به استادم گفتم: «آیا از شما نقل کنم آن چه را مردم میگویند که فاطمه بر اثر ترس (و ضرباتی که بر او وارد شد) فرزندش را از دست داد؟ پس گفت: نه! از طرف من نقل نکن! و همین طور رد و بطلان آن را نیز از طرف من نقل نکن! چون اخبار در این زمینه متعارض است.»[8] این قصه، به خوبی نشان میدهد که اخبار موافق با نظریات شیعه در بین روایات اهل سنت نیز وجود داشته و خود ابن ابی الحدید نیز در قسمتی از کلامش اعتراف میکند؛ آن جا که میگوید: «عَلی اَنجَماعَةً مِنْ اَهْلِ الحَدیثِ قَدْ رَوَوْا نَحوَهُ، گروهی از اهل حدیث (از اهل سنت نیز) مانند آن چه را شیعیان میگویند نقل کردهاند.[9] 5- سکونی یکی از راویان اهل سنت است[10] او میگوید: «نزد امام صادق علیهالسلام رفتم؛ در حالی که غمگین و ناراحت بودم. امام صادق علیهالسلام فرمود: ای سکونی! چرا ناراحتی؟! گفتم: خداوند فرزند دختری به من داده (از این که فرزندم پسر نبوده و دختر است ناراحتم) پس حضرت فرمود: ای سکونی، سنگینی دخترت را زمین بر میدارد و روزی او بر خداوند است و بر غیر اجل شما زندگی میکند و از رزق شما نمیخورد (پس چرا ناراحتی؟).» سکونی میگوید: (با کلمات امام صادق علیهالسلام ) غمم رفت. آن گاه فرمود: «ما سَمیتَها؟ قُلْتُ: فاطِمَةَ. قالَ: آهْ آهْ ثُم وَضَعَ یدَهُ عَلی جَبْهَتِهِ وَ کَانی بِهِ قَدْ بَکی وَ قالَ: اِذا سَمیتَها فاطِمَةَ فَلاتَسُبها وَلا تَضْرِبْها وَلاتَلْعَنْها. هذَا الاِْسْمُ مُحْتَرَمٌعِنْدَاللهِ عَزوَجَل وَ هُوَ اِسْمٌ اِشْتَق مِنْ اِسْمِهِ لِحَبیبَتِهِالصدیقة» وَ کانَ الاِمامُ لَما سَمِعَ بِاسْمِ فاطِمَةَ ذکر جَدتَهُ وَمَصائبَها وَلَمْ یزَلْ یذْکُرُ وَ یقُولُ: وَ کانَ سَبَبُ وَفاتِها اَنقُنْفُذَ مَوْلی فُلان[11] چه نامی بر او گذاردی؟ گفتم: فاطمه: فرمود:آه آه. سپس دست خود را بر پیشانیش گذاشت و گویا گریه میکرد و فرمود: حال که او را فاطمه نامیدی به او ناسزا نگو؛ او را (کتک) نزن و نفرینش نکن (چرا که) این نام در نزد خداوند با عظمت محترم است؛ و آن نامی است که خداوند از اسم خود برای حبیبه خود صدیقه گرفته است. (آن گاه سکونی میگوید:) همیشه امام صادق علیهالسلام اینگونه بود که وقتی نام فاطمه علیهاالسلام را میشنید به یاد جدهاش (فاطمه) و مصیبت های او میافتاد و همیشه تذکر میداد و میگفت: سبب وفات (و شهادت) فاطمه علیهاالسلام ضربتی بود که قنفذ، غلام فلانی (یعنی عمر) بر او وارد ساخت. توجه دارید که سکونی با همه وثاقتی که دارد، اینجا تعصب سنیگری خویش را نشانداده و ذیل کلام امام صادق علیهالسلام را حذف و تحریف نموده است. با این حال، مطلب روشن است که سبب شهادت فاطمه زهرا علیهاالسلام همان ضرباتی بود که به دست قنفذ و عمر بر آن حضرت وارد شد. چنان که ابا بصیر از امام صادق علیهالسلام متن کامل کلام حضرت را به این صورت نقل نموده است: « وَ کانَ سَبَبُ وَفاتِها اَن قُنْفُذَ مَوْلی عُمَرَ لَکَزَها بِنَعْلِ السیفِ بِاَمْرِهِ فَاَسْقَطَتْ مُحْسِنا وَ مَرِضَتْ مَرَضا شَدیدا وَلَمْتَدَعْ اَحَدا مِمنْ آذاها یدْخُلُ عَلَیها، سبب فوت فاطمه علیهاالسلام ضرباتی بود که قنفذ، غلام عمر با غلاف شمشیر بر آن حضرت به فرمان عمر زد؛ پس (فرزندش) محسن را از دست داد و به شدت بیمار شد و هیچ یک از آزار دهندگان خویش را راه نداد (که به دیدن او بیایند)[12] [2] . سید مرتضی، تلخیص شافی، ج3، ص76، تلخیص شیخ طوسی. [3] . اثبات الوصیة، مسعودی، (چاپ بیروت) ص153 و در برخی چاپها ص 23 24. [4] . الملل و النحل، عبدالکریم شهرستانی، ج1، ص57. [5] . اَلفرقُ بین الفرق، عبدالقاهر الاسفرائینی، ص107. [6] . الوافی بالوفیات، صفدی، ج5، ص347 ر.ک: سفینة البحار، شیخ عباس قمی، ج2،ص292. [7] . الامامة والخلافة، مقاتل بن عطیة، ص160 161. [8] . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج14، ص193/ ر.ک: زندگی علی علیهالسلام ،ص252. [9] . شرح نهج البلاغه، ج2، ص21. [10] . سه نفر از راویان اهل سنت، از امامان شیعه علیهمالسلام روایت نقلنمودهاند که علمای شیعه آنان را ثقه میدانند و به سخن آنان اطمینان دارند وروایات آنها را میپذیرند: سَکُونی؛ نَوْفِلی؛ خَلُوقی. [11] . شجره طوبی، محمدمهدی حائری، ص417، (منشورات شریف رضی). [12] . بحار الانوار، ج43، ص170. منبع: پایگاه حوزه، شماره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 21:54 توسط جلال حاجیان |
|
|
اگرتورارهاکنم مرارهانمیکنی اگربه توجفاکنم به من جفانمیکنی مولای من آقای من اگرشوم گدای تو دردوعالم به یقین مراگدانمیکنی بی دیدنت چشم مرانوروضیایی نبود باجمال خودچراچشم مراپرزضیانمیکنی ای طبیب من مراجزتوطبیبی نبود توکه دانی دردمن چرادوانمیکنی مونس دلخستگان زاهل زمانه خسته ام آقامرازنااهلان چراجدانمیکنی گرتوخودراای جلال دلداده اش نامیده ای چرادلش میشکنی چراحیانمیکنی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 23:1 توسط جلال حاجیان |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 22:56 توسط جلال حاجیان |
|
|
به نظرمن اینکه خودراسگ اهل بیت یا سگ سگان آنها بدانیم نه تنها بدنیست بلکه خوب است .اما اینکه بیاییم به طرزنامناسب درمجالس اهل بیت ویادراشعارمان بگوییم من سگ حسینم ایرادداردوجالب نیست. دلایل آن رامختصرذکرمیکنم:1.اینکه درشان مجلس اهل بیت نیست 2.غنای مکتب تشیع ومکتب عشق بازی بااهل بیت زیرسوال میرود ودست آویزی برای مغرضان میشود.3.چه نفعی برای مردم داردواصلا به مردم چه ربطی دارد که من خودم راسگ اهل بیت میدانم .پس بایداین موضوع یک عقیده ای برای خودمان باشدواگرهم میخواهیم این مسایل رادرمجالس واشعارمان مطرح کنیم به طورمناسب واشارتا باشد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مهر 1390ساعت 22:29 توسط جلال حاجیان |
|
|
محقق: حجة الاسلام سعید داودی
از مسائلى كه همواره ذهن جوانان حقيقت جو و پژوهشگران منصف را به خود مشغول داشته، رفتارهاى تند خليفه دوم است. اين بحث از دو نظر حائز اهميت است; نخست آنكه قرآن كريم از صفات برجسته رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را مهربانى و ملايمت مى داند و تندخويى را از وى نفى مى كند.(1) ديگر آنكه مهرورزى و محبت مسلمانان نسبت به يكديگر، در قرآن كريم از ويژگى هاى پيروان محمد(صلى الله عليه وآله) ذكر شده است. آنان در برابر كفّار شديد، محكم و نستوهند; امّا در ميان خود مهربان(2)، ولى آنچه در حالات خليفه دوم در كتب معروف اهل سنّت آمده، نشان مى دهد او تندخو بود و حتّى گاهى نسبت به شخص پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز چنين رفتارى داشت. طبيعى است كه وجود نمونه هاى فراوانى از اين رفتارها كه در كتاب هاى تاريخى و حديثى آمده، اين سؤال را به وجود مى آورد، كه آيا كسى با اين روحيه، مى تواند خليفه رسول خدا شود؟! و آيا مى تواند اسوه و سرمشق ساير مسلمانان قرار گيرد؟ متأسفانه اين روحيه در برخى از مسلمانان اثر گذاشته و گروهى از وهابيون تندرو نيز با تندى و خشونت با ساير مسلمانان و هر كس كه هم فكر آنان نباشند، برخورد مى نمايند و حتى با ترور وانفجار و قتل زن و مرد، چهره نامناسبى را از اسلام به دنيا نشان مى دهند. به نظر مى رسد كه عالمان و انديشمندان اهل سنّت بايد موارد تندخويى هاى خليفه دوم را مورد نقد قرار دهند و آنها را مربوط به اسلام ندانند و جوانان حقيقت جو را از اين تضادّ رفتار خليفه دوم با رفتار رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نجات دهند و همگان را با خُلق و خوى نبوى(عليه السلام)آشنا سازند. در اين صورت بخش عمده اى از خشونت ها و تندخويى ها نسبت به مسلمانان ديگر مذاهب، كم مى شود و همه مسلمين در كنار يكديگر ـ با اختلاف عقايد و سلايق ـ مى توانند قدرت عظيمى را در برابر ستمگران و مستكبران جهان تشكيل دهند و به جاى صرف نيرو در مبارزه با يكديگر، به همكارى و محبّت روى آورند و توان خود را در دفاع يكپارچه از اسلام و كشورهاى اشغال شده اسلامى مصروف سازند. رفتارهاى تند خليفه دوم، در چهار بخش مورد بررسى قرار مى گيرد: 1. در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) 2. در ماجراى سقيفه 3. در برخورد با مسلمانان در دوران خلافت 4. در خانواده در اين نوشتار سعى شده است مستند نمونه هاى مورد بحث، از كتب معروف اهل سنّت باشد، تا احتمال اِعمال تعصّب مذهبى كاملا منتفى گردد.
1. در زمان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در تاريخ، رفتارهايى تند از خليفه دوم در زمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نقل شده است; چه تندى هايى كه با ديگران داشت و چه تندى هايى كه در برابر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) انجام مى داد. به چند نمونه اشاره مى كنيم:
الف) شكنجه كنيز مسلمانش ابن اثير مورّخ معروف در تاريخ خود هنگامى كه از شكنجه شدگان براى اسلام سخن مى گويد و آنها را معرّفى مى كند، از «لبيبه» كنيزى از بنى مؤمّل نام مى برد، كه كنيز عمر بود. درباره او مى نويسد: «أسلمتْ قبل إسلام عمر بن الخطّاب، وكان يعذّبها حتّى تُفتن، ثمّ يدعها ويقول: إنّى لم أدعك إلاّ سآمة; آن كنيز قبل از عمر بن خطّاب اسلام آورده بود; عمر او را شكنجه مى داد كه از دينش برگردد، سپس (وقتى كه خسته مى شد) او را رها مى كرد و به او مى گفت: من تو را رها كردم، چون از زدن تو خسته شدم».(3) ابن هشام نيز آن را نقل مى كند و مى نويسد: آن قدر عمر او را مى زد كه خودش خسته مى شد، آنگاه مى گفت: «إنّى أعتذر اليك. إنّى لم أتركك إلاّ ملالةً; من عذرخواهى مى كنم (كه نمى توانم بيش از اين تو را كتك بزنم) من تو را رها نكردم (و از زدن تو دست نكشيدم) مگر بدليل خستگى». آنگاه مى افزايد: ابوبكر روزى آن صحنه را ديد، آن كنيز را خريد و آزاد كرد.(4) ابن كثير نيز در بحث كسانى كه توسط ابوبكر خريدارى و آزاد شده اند، به همين ماجرا اشاره مى كند.(5)
ب) مضروب ساختن خواهر مسلمانش در كتب سيره و تاريخ هنگامى كه از سبب اسلام آوردن عمر سخن به ميان مى آيد، داستانى نقل شده است كه در لابه لاى آن روحيه تند وى كاملا روشن است. هنگامى كه او از اسلام آوردن خواهرش فاطمه و دامادش سعيد بن زيد مطّلع گشت، به منزل آنان آمد. آنها كه نوشته هايى از قرآن را قرائت مى كردند، با ديدن وى، آن را مخفى مى كنند. به آنها مى گويد: من شنيدم كه شما پيرو دين محمد شده ايد. سپس به سوى دامادش سعيد حمله مى آورد. خواهرش فاطمه به دفاع بر مى خيزد و عمر چنان او را مى زند كه بدنش را مجروح و خون از آن سرازير مى شود (فقامت فاطمة لتكفّه عنه فضربها فشجّها...) و پس از آن پشيمان مى شود و آنگاه با ديدن آيات قرآن، اسلام مى آورد.(6)
ج) حمله به ابوهريره و اعتراض به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در روايتى كه مسلم در صحيح خود نقل مى كند، آمده است: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به ابوهريره فرمود: برو و هر كس را ديدى كه گواهى به يگانگى خداوند مى دهد و از دل و جان آن را باور دارد، به بهشت بشارت ده. ابوهريره مى گويد: من رفتم و نخستين كسى را كه ملاقات كردم، عمر بود. سخن پيامبر(صلى الله عليه وآله) را براى او بازگو كردم. ناگهان وى به من حملهور شد و چنان بر سينه من كوبيد كه با نشيمن گاه به زمين افتادم (فضرب عمر بيده بين ثديى فخررت لإستى); سپس به من گفت: برگرد. من گريان به محضر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) برگشتم و او نيز از پى من آمد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: چه شده است؟ من ماجرا را گفتم. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به عمر اعتراض كرد كه چرا چنين كردى؟ او (به جاى عذرخواهى به رسول خدا) گفت: «فلاتفعل فانّي أخشى أن يتّكل النّاس عليها...; چنين دستورى را صادر مكن! زيرا مى ترسم مردم بر همين مطلب تكيه كنند و عمل را رها نمايند» ولى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بر گفته خود اصرار ورزيد.(7) ملاحظه مى كنيد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) براى تشويق مردم به توحيد، اين بشارت را به آنها داد و البته ايمانى كه با باور و يقين باشد، عمل را نيز به همراه خواهد داشت. امّا عمر در برابر سخن رسول خدا(صلى الله عليه وآله)ايستادگى مى كند، ابوهريره را كتك مى زند و به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به سبب چنين فرمانى اعتراض مى نمايد.
د) يورش به سمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) عبدالله بن اُبى، منافق معروف از دنيا رفت; پسرش آمد و از پيامبر(صلى الله عليه وآله)خواست كه بر پدرش نماز بگذارد. با توجه به اينكه عبدالله به ظاهر مسلمان بود و شهادتين بر زبان جارى مى ساخت و رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نيز هنوز دستور ويژه اى در ارتباط با او و همانند وى دريافت نكرده بود، لذا براى نمازش حاضر شد. در روايتى كه در كتب صحاح اهل سنت، گاه به نقل از عبدالله بن عمر و گاه از زبان خود عمر نقل شده، آمده است كه عمر به سوى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) يورش برد و از نماز آن حضرت ممانعت كرد. مطابق نقل بخارى عبدالله بن عمر مى گويد: «فلمّا أراد أن يصلّى عليه جذبه عمر; هنگامى كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) خواست بر عبدالله بن ابى نماز بگذارد، عمر پيامبر را كشيد». سپس به او گفت: خداوند تو را از نماز بر منافقين نهى كرده است. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: خدا مرا مخيّر ساخته و فرمود: «(اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاَ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ); براى آنها استغفار بكنى و يا استغفار نكنى، حتى اگر هفتاد بار براى آنها استغفار كنى، خداوند آنها را نمى بخشد».(8) اشاره به اينكه نماز من براى او نفعى ندارد.(9) (و براى مصالحى آن را انجام دادم). مطابق نقل ديگر آمده است: «فأخذ عمر بن الخطّاب بثوبه فقال: تصلّي عليه وهو منافق; عمربن خطّاب پيراهن رسول خدا را گرفت و گفت بر او نماز مى گذارى در حالى كه وى منافق است».(10) و در نقل ديگر كه خود عمر نقل مى كند آمده است: «وثبتُ اليه...; من به سوى پيامبر پريدم و گفتم چرا بر او نماز مى گذارى؟!» و رسول خدا(صلى الله عليه وآله)تبسّمى كرد و فرمود كنار برو، ولى من همچنان اصرار مى كردم.(11) او وقتى اين ماجرا را نقل كرد، افزود: «فعجبت من جرأتي على رسول الله(صلى الله عليه وآله); من خود از جرأت و جسارتم بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) تعجّب كردم!».(12) اين ماجرا در ديگر كتب معروف و معتبر اهل سنّت نيز نقل شده است.(13) روشن است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) عملى را بدون اذن الهى انجام نمى دهد و هر عمل و سخن و سيره اش منشأ وحيانى دارد، و مسلمانان نيز حقّ اعتراض به عمل و رفتار آن حضرت را ندارند. قرآن كريم مى فرمايد: (وَمَا كَانَ لِمُؤْمِن وَلاَ مُؤْمِنَة إِذَا قَضَى اللهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمْ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ يَعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلا مُّبِيناً); هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش فرمانى صادر كنند، اختيارى در كار خود داشته باشند و هر كس خدا و پيامبرش را نافرمانى كند به گمراهى آشكارى گرفتار شده است».(14) همچنين مى فرمايد: «(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ وَلاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْض أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنْتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ); اى كسانى كه ايمان آورده ايد! صداى خود را از صداى پيامبر بالاتر نبريد، و در برابر او بلند سخن مگوييد، آن گونه كه بعضى از شما در برابر بعضى بلند صدا مى كنند. مبادا اعمال شما نابود گردد، در حالى كه نمى دانيد».(15) در ماجراى فوق ملاحظه مى كنيد كه خليفه دوم اعتراض خود را تا آنجا ادامه مى دهد كه به سمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) يورش برده، پيراهن او را مى كشد و در برابر سخنان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) همچنان به اصرار خود ادامه مى دهد و خود نيز بعدها از اين جسارت و جرأتش شگفت زده مى شود.
هـ) نسبت ناروا به پيامبر(صلى الله عليه وآله) از ماجراهاى تلخ صدر اسلام، ماجرايى است كه در پنج شنبه آخر عمر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) اتفاق افتاد. در آن روز كه پيامبر در بستر بيمارى بود و چند روز بعدش رحلت كرد، به حاضران فرمود: «براى من قلم و دواتى حاضر كنيد، تا براى شما نامه اى بنويسيم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد». در برابر اين خواسته رسول خدا(صلى الله عليه وآله) عمر گفت: إنّ النبي(صلى الله عليه وآله) غلبه الوجع وعندنا كتاب الله حسبنا; بيمارى بر پيامبر چيره شد (و نمى داند چه مى گويد) و كتاب الهى كه ما را كافى است، نزد ماست». در محضر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شروع به نزاع كردند; عده اى گفتند بگذاريد پيامبر نامه اش را بنويسد و بعضى سخن وى را تكرار كردند و پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به آنها فرمان داد كه برخيزند و بروند و او را تنها بگذارند. تصور نكنيد اين داستان خيالى و يا خبر واحد است بلكه با تعبيرات گوناگون در صحاح و مسانيد اهل سنت به طور مكرّر نقل شده است و فقط بخارى در شش جا (گاه با تصريح به اسم عمر و گاه به صورت صيغه جمع) و مسلم نيز در سه جا از كتاب خود آن را آورده است.(16) شما خواننده عزيز چگونه مى توانيد اين خبر موثّق و معروف را تحمّل كنيد و چه تفسيرى مى توان براى آن پيدا كرد، قضاوت را به وجدان هاى بيدار واگذار مى كنيم. (مشروح اين ماجرا و اسناد متعدد آن را در كتاب «حديث دوات و قلم» از همين مجموعه مطالعه كنيد).
2. در ماجراى سقيفه داستان سقيفه خود داستانى طولانى و سؤال برانگيز در تاريخ اسلام است كه نياز به تدوين مستقلّى دارد. ولى خشونت خليفه دوم در آن ماجرا و حوادث پس از آن به خوبى روشن است. پس از آنكه جمعى از انصار در سقيفه بنى ساعده اجتماع كردند و پيرامون خلافت به گفتگو پرداختند، خبر به گوش عمر رسيد. وى ابوبكر و ابوعبيده جرّاح را با خود همراه كرد و به سقيفه آمد. در آنجا ابوبكر خطبه اى خواند، سپس ميان حُباب بن مُنذر و عمر گفتگوهاى تندى درگرفت و هر يك ديگرى را تهديد كرد. در نهايت به خاطر رقابت هميشگى اوس و خزرج، اوسيان براى آنكه خلافت به سعد بن عباده و قبيله خزرج نرسد، با عجله با ابوبكر بيعت كردند. طبرى موّرخ معروف در نقل اين ماجرا وقتى به آنجا مى رسد كه افراد حاضر در سقيفه براى بيعت با ابوبكر هجوم آوردند و در اين ميان سعد بن عباده را لگد مى كردند، مى نويسد: كسى فرياد زد: «مراقب سعد باشيد، او را لگد نكنيد!» عمر گفت: «اُقتلوه قتله الله; او را بكشيد كه خداوند او را بكشد» سپس بالاى سر سعد قرار گرفت و گفت: «تصميم داشتم آن قدر تو را لگد مال نمايم كه استخوان بازويت را خرد كنم!!».(17) مطابق نقل بخارى عمر طىّ گزارشى كه از آن ماجرا مى دهد، مى گويد: وقتى كه سعد بن عباده زير دست و پا قرار گرفت و عده اى گفتند: «سعد بن عباده را كشتيد» من گفتم: «قتل الله سعد بن عباده; خداوند سعد بن عباده را بكشد»(18) و بدين صورت جمعى از مردم را تشويق به اعمالشان كرد. مطابق نقل ديگر، وى گفت: «قتله الله! إنّه منافق; خداوند او (سعد) را بكشد! او منافق است!».(19) در ادامه ماجراى بيعت و تثبيت خلافت ابوبكر تندخويى وى كاملاً روشن است. مطابق نقل مورّخ معروف اهل سنّت طبرى برخى از انصار گفتند: ما جز با على(عليه السلام) بيعت نمى كنيم و عمر بن خطّاب كه از اجتماع برخى از اصحاب در منزل آن حضرت آگاه شد، به سمت منزل على(عليه السلام) حركت كرد. در خانه آن حضرت، طلحه و زبير و مردانى از مهاجران حضور داشتند (كه از بيعت با ابوبكر خوددارى كرده بودند). وى به آنها گفت: «والله لاحرقنّ عليكم او لتخرُجُنّ إلى البيعة; به خدا سوگند! خانه را بر سر شما آتش مى زنم، مگر آنكه براى بيعت بيرون آييد!».(20) مطابق نقل بلاذرى، عمر با فتيله آتشين به سمت منزل على(عليه السلام)حركت كرد، كه فاطمه(عليها السلام) را كنار درب خانه ملاقات كرد. فاطمه(عليها السلام) به او فرمود: «يابن الخطّاب! أتراك مُحرقاً علىّ بابى؟ تو مى خواهى درب خانه مرا بسوزانى؟» وى با صراحت جواب داد: «نعم و ذلك أقوى فيما جاء به ابوك; آرى و اين كار براى آن هدفى كه پدرت براى آن آمده، بسيار لازم است».(21) مطابق نقل ابن ابى شيبه، وى به فاطمه(عليها السلام) گفت: «وايم الله ما ذاك بمانعى إن اجتمع هولاء النفر عندك، أن أمرتهم أن يحرق عليهم البيت; به خدا سوگند آن مسأله (محبوبيت پدرت و خودت در نزد ما) هرگز مانع از آن نخواهد شد كه اگر همچنان اين چند نفر (على(عليه السلام)، زبير و...) به نزد تو آيند، دستور دهم خانه را بر سر آنان آتش بكشند».(22) به سبب همين تندى ها و خشونت هاست كه مطابق نقل بخارى، پس از رحلت حضرت فاطمه(عليها السلام) وقتى كه على(عليه السلام)سراغ ابوبكر فرستاد، تا با وى گفتگو كند; به ابوبكر گفت تنها بيايد و كسى با او همراه نباشد; به آن دليل كه وى حضور عمر را خوش نداشت (فأرسل إلى أبي بكر ان ائتنا ولا يأتنا أحد معك، كراهيّةً لمحضر عمر).(23) در عبارت طبرى و ابن كثير تعبير روشن ترى آمده است كه على(عليه السلام)به ابوبكر گفت: تنها بيايد چون مى خواست عمر همراه او نباشد; زيرا از تندخويى عمر آگاه بود (وكره أن يأتيه عمر، لما علم من شدّة عمر).(24) تندى و خشونت وى در ماجراى سقيفه، داستانى طولانى دارد كه جداگانه تدوين خواهد شد. (ضمناً فراموش نكنيد، آنچه در بالا آمد و در ساير مباحث اين كتاب آمده، از منابع معروف اهل سنّت گرفته شده است).
3. تندخويى با مردم در دوران خلافت ابن ابى الحديد معتزلى در معرفى خليفه دوم مى نويسد: «كان عمر شديد الغلظة، وَعْر الجانب، خشن الملمس، دائم العبوس، كان يعتقد أنّ ذلك هو الفضيلة وأنّ خلافه نقص; عمر بسيار تندخو و نامهربان بود. او پيوسته عبوس و ترش رو بود و باورش اين بود كه اين تندخويى ها فضيلت است و خلاف آن نقص و عيب است».(25) تندخويى او آن قدر معروف بود كه وقتى از سوى ابوبكر به خلافت منصوب شد، مورد اعتراض مردم قرار گرفت. ابن ابى شيبه نويسنده معروف كتاب «المصنّف» مى نويسد: ابوبكر نزديك مرگش دستور داد تا عمر را بياورند كه او را پس از خود به خلافت نصب كند. مردم به ابوبكر گفتند: «أتستخلف علينا فظّا غليظاً، فلو ملكنا كان أفّظ وأغلظ; تو مى خواهى مردى خشن و تندخو را بر ما خليفه سازى; او اگر بر ما حاكم شود، خشن تر و تندخوتر خواهد شد».(26) و مطابق نقل ابن ابى الحديد، طلحه نيز به ابوبكر اعتراض كرد و گفت: «ما أنت قائل لربّك غداً وقد وليّت علينا فظّاً غليظاً; تو فردا به پروردگارت چه خواهى گفت، به سبب آنكه فردى خشن و تندخو را بر ما ولايت دادى؟».(27) امير مؤمنان على(عليه السلام) نيز در خطبه شقشقيّه (خطبه سوّم نهج البلاغه) با اشاره به همين نكته مى فرمايد: «فصيّرها في حوزة خَشْناءَ، يَغلُظ كَلمُها ويخشُنُ مَسُّها; سرانجام (ابوبكر) آن ] خلافت[ را در اختيار كسى قرار داد كه جوّى از خشونت و سخت گيرى بود».
شايد به همين علّت بود كه خود عمر ـ مطابق نقل ابن سعد دانشمند معروف اهل سنت در كتاب «الطبقات» ـ پس از رسيدن به خلافت، نخستين كلماتى كه بر منبر گفت چنين بود: «أللّهم إنّي شديد ] غليظ [ قليّني، وإنّي ضعيف فقوّني، وإنّي بخيل فسخّني; خدايا من تندخويم، پس مرا نرم و ملايم قرار ده! و من ضعيفم، پس مرا قوىّ ساز! و من بخيلم، پس مرا سخىّ گردان».(28) ولى از شرح حال او در دوران خلافت استفاده مى شود كه نتوانست تندخويى و خشونت خود را رها كند، تعدادى از آن موارد كه در كتاب هاى معروف برادران اهل سنّت آمده است، نقل مى شود:
تازيانه وحشت انگيز تازيانه زدن وى به افراد و وحشت مردم از آن، به گونه اى بود كه مطابق نقل «شربينى» و «شروانى» (دو تن از فقهاى بزرگ اهل سنت) تازيانه او از شمشير حجّاج نيز ترسناك تر بود (كانت دِرّة عمر أهيب من سيف الحجّاج).(29) همچنين از عمر با وصف «نخستين كسى كه با خود تازيانه برداشت و با آن افراد را مى زد»(30) ياد مى كنند. او با تازيانه خود زن و مرد، كودك و جوان و بزرگ و كوچك را مى زد و به سبب تكرار اين عمل و ايجاد وحشت، مطابق نقل برخى از كتب تاريخ، گاه كودكان از ديدن وى، وحشت زده فرار مى كردند.(31)
كتك زدن فرزند براى تحقير روزى پسر بچه اى از عمر بن خطاب به نزد او آمد، در حالى كه سرش شانه زده بود و پيراهن زيبايى بر تن داشت. عمر او را با تازيانه زد، تا آن كه آن پسر گريان شد (فضربه عمر بالدِّرة حتّى أبكاه) حفصه (دختر عمر) كه شاهد ماجرا بود، گفت: چرا او را مى زنى؟ پاسخ داد: ديدم او از اين حالت، خوشش آمد، خواستم او را كوچك و تحقير كنم!! (رأيته قد أعجبته نفسه، فأحببتُ أن أصغرها إليه).(32)
حمله به زنان نوحه گر 1. پس از مرگ ابوبكر، بستگان وى نوحه و گريه مى كردند. عمر از آنها خواست كه ساكت باشند. ولى آنها گوش نكردند. عمر دستور داد كه آنها را از خانه بيرون كنند. وقتى كه امّ فروه خواهر ابوبكر را بيرون كشيدند و به نزد خليفه آوردند، عمر وى را با تازيانه زد (... فعلاها بالدّرة، فضربها ضربات).(33) مطابق نقل كنز العمّال تك تك زنان را كه از آن منزل خارج مى كردند، عمر هر يك را با تازيانه مى زد.(34) 2. پس از مرگ خالد بن وليد عدّه اى از زنان در منزل ميمونه (يكى از همسران رسول خدا(صلى الله عليه وآله)) اجتماع كرده و مى گريستند. عمر تازيانه به دست، همراه ابن عبّاس به آنجا آمد و به ابن عبّاس گفت: وارد منزل شو و به امّ المؤمنين بگو حجاب بگيرد. آنگاه زنان را از آنجا بيرون كن! ابن عبّاس داخل شد و آنها را بيرون كرد. عمر نيز آنان را با تازيانه مى زد (... فجعل يخرجهنّ عليه وهو يضربهنّ بالدِّرة). در اين ميان كه او زنان را مى زد، روسرى از سر يكى از زنان افتاد (و موهايش پيدا شد) بعضى كه آنجا حاضر بودند به عمر گفتند: اى اميرالمؤمنين! روسريش افتاده! پاسخ داد رهايش كنيد، او احترامى ندارد (... فقالوا: يا أميرالمؤمنين! خمارها! فقال: دعوها ولاحرمة لها). عبدالرّزاق صنعانى پس از نقل اين ماجرا، ازاستادش معمر نقل مى كند كه «كان معمر يعجب من قوله: لاحرمة لها; معمر از سخن عمر كه مى گفت آن زن (كه روسرى از سرش افتاده) احترامى ندارد، تعجّب مى كرد!».(35) اين در حالى است كه مطابق نقل مسند احمد، پس از رحلت رقيّه دختر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) زنانى در فراق او گريه مى كردند. عمر كه آنجا حاضر بود آنان را با شلاقش مى زد (فجعل عمر يضربهنّ بسوطه) رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به عمر فرمود: «دعهنّ يبكين; بگذار گريه كنند» و البته زنان را از كارهاى خلاف شأن و نادرست نهى كرد.(36) اين ماجرا نشان مى دهد كه وى از زمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نيز اين رويه را داشت و اگر چيزى به نظرش نادرست مى رسيد، بدون اجازه از رسول خدا كار خود را مى كرد.
زنى از وحشت، لباسش را ... عبدالرّزاق صنعانى در كتابش نقل مى كند كه عمر در ميان صف زنان مى گشت كه بوى خوشى را از سر زنى احساس كرد. گفت: «لو أعلم أيّتكنّ هي، لفعلت ولفعلت; اگر بدانم زنى كه بوى خوش استعمال كرده كيست، چنين و چنان خواهم كرد!» آنگاه ادامه داد: بايد هر زنى براى شوهرش خود را خوشبو سازد. ولى هنگامى از منزل خارج مى شود، لازم است جامه كهنه كنيزش را بپوشد. راوى اين ماجرا مى گويد: «بلغني أنّ المرأة الّتى كانت تطيّبت بالت في ثيابها من الفَرَق; به من خبر رسيده آن زنى كه خود را معطّر و خوشبو كرده بود، از ترس در لباسش ... !!».(37)
زنى ديگر از وحشت بچه اش را سقط كرد فقهاى اهل سنت در كتاب الديات نقل كرده اند كه عمر روزى سراغ زن باردارى فرستاد كه پيرامون اتّهامى از او بازجويى كند. زن با شنيدن بازخواست عمر گفت: «ياويلها مالها ولعمر; اى واى بر اين زن (اشاره به خودش) او را با عمر چه كار؟» به هر حال، حركت كرد تا به نزد وى بيايد، كه بين راه از ترس و وحشت بچه اش سقط شد و مرد (فألقت ولداً فصاح الصبيّ صَيْحَتَيْن ثمّ مات). عمر از اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله) درباره حكم آن سؤال كرد; برخى ها گفتند: چيزى بر تو نيست. در آن حال على(عليه السلام)ساكت بود و حرفى نمى زد. عمر رو به آن حضرت كرد و پرسيد: نظر تو چيست؟ على(عليه السلام)فرمود: اگر آنان نظر و رأيشان اين بود كه گفتند، همگى اشتباه كردند و اگر مطابق ميل تو و براى خوشايند تو چنين سخنى گفته اند، خيرخواه تو نبوده اند. حكمش آن است كه ديه آن كودك سقط شده بر عهده توست، زيرا تو آن زن را ترساندى و او بچه اش را سقط كرد (لأنّك أنت أفزعْتَها فألقتْ).(38)
وحشت از اظهار نظر موارد متعدّد تاريخى گواهى مى دهد كه برخى از صحابه از ترس خليفه دوم، از اظهار نظر خوددارى مى كردند و گاه پس از اظهار آن، وقتى با برخورد تند عمر مواجه مى شدند، عقب نشينى مى كردند. چند مورد از آن را ذيلا ملاحظه مى كنيد: 1. ابن ابى الحديد معتزلى نقل مى كند كه عبدالله بن عبّاس در زمان خلافت عمر جرأت نمى كرد كه قول به بطلان عول (موضوعى است مربوط به بحث ارث) را ابراز نمايد و پس از مرگ خليفه آن را ابراز كرد. به ابن عبّاس گفته شد: «هلاّ قلت هذا في أيّام عمر؟ قال: هبته; چرا در زمان عمر اين مطلب را نگفتى؟ پاسخ داد: از او مى ترسيدم (زيرا با نظر او مخالف بود)».(39) 2. ابوهريره پس از مرگ عمر بن خطّاب همواره مى گفت: «إنّي لأحدّث احاديث لو تكلّمت بها في زمن عمر او عند عمر لشجّ رأسي; من احاديثى را بازگو مى كنم كه اگر آنها را در زمان عمر مى گفتم و يا نزد عمر مى گفتم، سرم را مى شكست!».(40) ابوسلمه مى گويد: از ابوهريره شنيدم كه مى گفت: «ما كنتُ نستطيع ان نقول: «قال رسول الله» حتّى قُبض عمر; تا زمانى كه عمر زنده بود من نمى توانستم بگويم: پيامبر چنين فرمود!!».(41) 3. مسلم در صحيح خود نقل مى كند كه مردى نزد عمر آمد و گفت: من جُنب شدم و آب نيافتم (تكليف من چيست؟) عمر پاسخ داد: نماز نخوان! عمّار كه آنجا حاضر بود گفت: اى اميرالمؤمنين! آيا به ياد نمى آورى روزى را كه من و تو در يك جنگ (همراه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)) بوديم، جُنب شديم، ولى آب براى غسل پيدا نكرديم، تو نماز نخواندى، امّا من خودم را در خاك غلطاندم و نماز خواندم (پس از آنكه خدمت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) رسيديم و ماجرا را گفتيم) پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: كافى است (در صورت نيافتن آب) دستانت را بر زمين بزنى و پس از آنكه آن را فوت كردى، با دو دست، صورت و (پشت) دو كف دستت را مسح كنى. عمر (پس از شنيدن سخن عمّار، گويا همچنان بر نظر خود اصرار داشته باشد) گفت: اى عمّار! از خدا بترس (و اين سخن را مگو). عمّار گفت: اگر بخواهى من اين حديث را نقل نمى كنم (... فقال عمر: إتّق الله يا عمّار! قال: إن شئت لم اُحدّث به).(42) مى دانيم كه در اين ماجرا حقّ با عمّار است و فرمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله)حجّت را تمام كرده است و قرآن نيز تصريح مى كند كه در چنين صورتى بايد تيمّم كرد.(43)
اين چند ماجرا نشان مى دهد كه بعضى از صحابه از عمر تقيّه مى كردند، يا مسائلى را نمى گفتند و يا در برابر شدّت و تندى وى، عقب نشينى مى كردند.
حبس صحابه براى نقل حديث عمر از نقل حديث رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ممانعت مى كرد و در اين ارتباط با صحابه شديداً برخورد مى نمود. حتّى جمعى را حبس كرد! «ذهبى» نقل مى كند كه عمر سه تن از صحابه بزرگ: «ابن مسعود»، «ابوالدرداء» و «ابومسعود انصارى» را به سبب نقل فراوان حديثِ رسول خدا(صلى الله عليه وآله) حبس كرد.(44) حاكم نيشابورى نيز نقل مى كند كه خليفه دوم، ابن مسعود، ابوالدرداء و ابوذر را به سبب نقل حديث، از مدينه ممنوع الخروج كرد و اين ممنوعيّت تا زمان مرگ عمر ادامه يافت.(45)
سلطان الله در زمين مطابق نقل بلاذرى و طبرى، مالى را نزد عمر آوردند تا آنها را تقسيم كند، مردم اجتماع كردند. سعد بن أبى وقّاص (صحابى معروف) مردم را كنار زد و خود را نزد عمر رساند. وقتى نزد عمر رسيد، وى سعد را با تازيانه زد و گفت: تو به گونه اى به سوى من آمدى كه گويا از «سلطان الله» در زمين نمى ترسى؟ (فعلاه عمر بالدِّرّة وقال: إنّك أقبلت لاتَهاب سلطانَ الله فى الأرض).(46)
از قيافه خشن خوشش مى آيد مطابق نقل ابن عبد ربّه اندلسى شخصى به نام ربيع بن زياد حارثى مى گويد: من در زمان عمر، والى ابوموسى اشعرى (استاندار بصره) در منطقه بحرين بودم. عمر نامه اى براى ابوموسى نوشت و از او خواست كه با واليان و كارگزارانش به مدينه بيايد. وقتى كه به مدينه آمديم، من قبل از آنكه نزد عمر بروم از «يَرْفأ» غلام عمر پرسيدم كه عمر از چه خصلتى در كارگزارانش خوشش مى آيد؟ گفت: از خشونت. آنگاه من نيز با هيأتى خشن به حضورش رسيدم و او نيز از من خوشش آمد و از ابوموسى خواست تا دوباره مرا به همانجا به عنوان والى بفرستد.(47)
انتظار يك ساله! بخارى و مسلم در كتاب خود از ابن عبّاس نقل مى كنند كه گفت: من براى پرسيدن شأن نزول يك آيه از عمر، يك سال انتظار كشيدم. نمى توانستم از او بپرسم، به سبب هيبت و ترس از او (فما استطيع أن أسأله هيبةً له) تا آنكه در سفر حجّى با او همراه شدم، هنگام بازگشت در ميانه راه زمانى پيش آمد كه وى براى قضاى حاجت پشت درختان رفت، من منتظر ماندم تا كارش تمام شود; آنگاه با او راه افتادم (فرصت را غنيمت شمردم) و به او گفتم: اى اميرالمؤمنين! آن دو زن از همسران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) كه بر ضدّ او دست به دست هم دادند چه كسانى بودند؟(48) عمر گفت: آن دو حفصه و عايشه بودند. ابن عبّاس مى افزايد: به عمر گفتم: به خدا سوگند! مدت يك سال است كه مى خواستم درباره اين آيه از تو بپرسم ولى از ترس تو نمى توانستم. (والله إن كنت لأريد أن أسألك عن هذا منذ سنة فما أستطيع هيبةً لك).(49)
حمله به ابومطر! مردى به نام خيثمة بن مشجعه كه كنيه او «ابومطر» بود، نزد خليفه دوم آمد. خليفه با تازيانه به او حمله كرد و ابومطر از نزد او گريخت (فحمل عليه بالدِّرة فهرب من بين يديه). به او گفته شد: چرا فرار كردى؟ پاسخ داد: «وكيف لا أهرب من بين يَدَىْ من يضربنى ولا أضربه; چگونه من از نزديكى كسى كه مرا مى زند، ولى من نمى توانم او را بزنم فرار نكنم!».(50) بلاذرى كه اين ماجرا را نقل مى كند، علّت حمله عمر را به «ابومطر» نياورده است! «بلاذرى» در «أنساب الاشراف» و «ابن سعد» در «طبقات» و برخى از ديگر مورّخان به نقل از «عمرو بن ميمون» درباره كيفيّت برپايى نماز جماعت توسط خليفه دوم آورده اند: «وكان عمر لا يُكبّر حتّى يستقبل الصّف المتقدّم بوجهه، فإن رأى رجلاً متقدّماً من الصّف أو متأخّراً، ضربه بالدِّرّة; برنامه عمر اين بود كه پيش از گفتن تكبيرة الاحرام به صف اوّل نگاه مى كرد; اگر مى ديد كسى از صف جلو آمده و يا عقب رفته است، او را با شلاّق مى زد (تا در صف قرار بگيرد)».(51)
ازدواج اجبارى «عاتكه» بنت زيد، همسر عبدالله بن ابى بكر بود. «عبدالله» به او مال فراوانى بخشيد كه پس از وى ازدواج نكند; او نيز پذيرفت. پس از مرگ عبدالله مردانى به خواستگارى آن زن آمدند، ولى وى بر سر پيمانش بود و به آنها جواب منفى داد. خليفه دوم به ولىّ آن زن گفت: او را براى من خواستگارى كن. عاتكه، خليفه را نيز جواب ردّ داد. اين بار عمر به ولىّ آن زن فرمان داد كه او را به ازدواج من درآور (فقال عمر: زوّجنيها!) او نيز به دستور عمر عمل كرد... . عمر بر آن زن وارد شد (و چون زن ميلى به او نداشت، از اجابت دعوتش امتناع مى كرد، لذا) با آن زن درگير شد، تا بر او غلبه كرد و با او همبستر شد. (فأتاها عمر فدخل عليها فعاركها حتّى غلبها على نفسها فنكحها). خليفه دوم پس از پايان كار، گفت: «اُفّ، اُفّ، اُفّ; اُف، اُف، اُف». (با اين كلمات) از آن زن ابراز انزجار كرد و سپس از آنجا خارج شد و به نزد او نيامد; تا آنكه خدمتكار آن زن، براى عمر پيام فرستاد كه بيا، من او را براى تو آماده مى كنم!(52)
شكستن سر عثمان بن حنيف «ذهبى» در كتابش نقل مى كند كه روزى عمر بن خطّاب و «عثمان بن حنيف» در مسجد با يكديگر گفتگو و جدال مى كردند; مردم نيز اطراف آن دو حضور داشتند. ناگهان عمر خشمگين شد و مشتى از سنگ ريزه هاى مسجد را گرفت و به صورت عثمان زد. سنگريزه ها پيشانى عثمان را شكافت (... فقبض من حصباء المسجد قبضة ضرب بها وجه عثمان، فشجّ الحصى بجبهته آثاراً من شجاج). عمر وقتى ديد خونِ پيشانى عثمان بر محاسنش سرازير شد، گفت: خونت را پاك كن (فلمّا رأى عمر كثرة تسرّب الدّم على لحيته قال: امسح عنك الدّم). عثمان گفت: مترس! به خدا سوگند! من از رعيّت تو ـ كه مرا به سوى آنان فرستادى ـ هتك حرمتى بيش از هتك حرمت تو نسبت به خودم ديدم!(53)
ابن عبّاس! از من دور شو «طبرى» و «ابن اثير» در تاريخ خود از ابن عبّاس نقل مى كنند كه روزى عمر از من پرسيد: آيا مى دانى چرا بعد از محمّد(صلى الله عليه وآله)قوم شما خلافت را از شما (بنى هاشم) دريغ داشتند؟ من دوست نداشتم جوابش را بدهم، لذا گفتم: اگر از سبب آن آگاه نباشم، اميرالمؤمنين! (يعنى عمر) مرا به آن آگاه خواهد ساخت. گفت: چون مردم نمى خواستند نبوّت و خلافت در يك خاندان جمع شود و آنگاه شما بر مردم فخر كنيد! از اين رو، قريش براى خود خليفه اى برگزيد و موفّق نيز بود. گفتم: اگر اجازه بدهى من سخن بگويم و بر من خشمگين نشوى، من سبب آن را خواهم گفت (إن تأذن لي في الكلام وتمط عنّي الغضب تكلّمتُ). عمر به من اجازه داد و من نيز گفتم: اينكه گفتى قريش خليفه اى برگزيد و موفّق نيز بود، اگر قريش آن كس را كه خدا اختيار كرده بود (يعنى على(عليه السلام)) را بر مى گزيد(54)، آن زمان موفّق بود. امّا اينكه گفتى قريش كراهت داشت كه خلافت و نبوّت در ما جمع شود، بدان كه خداوند در قرآن گروهى را كه از پيروى دستورات الهى كراهت داشتند، نكوهش كرده، مى فرمايد: «(ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ); آنها از آنچه كه خداوند نازل كرده كراهت داشتند و از اين رو، خدا اعمالشان را حبط و نابود كرد».(55) خليفه دوم (در برابر سخنان ابن عبّاس عصبانى شد و سخنانى گفت، از جمله) گفت: «أبت والله قلوبكم يا بني هاشم إلاّ حسداً ما يحول، وضغناً وغشّاً ما يزول; به خدا سوگند! در دل هاى شما بنى هاشم حسادتى است كه از بين نمى رود و كينه و غِشّى وجود دارد كه هرگز زايل نمى شود!». گفتم: آرام باش اى اميرالمؤمنين! قلبهاى گروهى كه خداوند از آنها رجس و پليدى را برده و به طور كامل آنها را پاك گردانيده، به حسادت و غش وصف نكن! زيرا قلب پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز از قلب بنى هاشم است (مهلاً يا أميرالمؤمنين! لاتَصِف قلوب قوم أذهب الله عنهم الرّجس وطهّرهم تطهيراً(56) بالحسد والغشّ). عمر خشمگين شد و در برابر پاسخ منطقى ابن عبّاس گفت: «إليك عنّي يا ابن عبّاس; اى ابن عبّاس از من دور شو!». برخاستم كه از آنجا بروم عمر مرا نگه داشت و گفت: بمان. و آنگاه سخنانى براى دلجويى گفت.(57) ملاحظه مى كنيد، با آنكه خليفه خود آغازگر سخن بود و ابن عبّاس براى سخن گفتن اجازه گرفت و از او پيمان گرفت كه عصبانى نشود; باز هم خليفه در برابر سخنان منطقى ابن عبّاس تاب نمى آورد، برمى آشوبد و به اتّهام زنى روى مى آورد.
تو با خليفه سخن بگو! مسلمانان تا آنجا از تندخويى خليفه دوم به ستوه آمده بودند كه مطابق نقل طبرى و بلاذرى، روزى جمعى از مسلمانان به عبدالرّحمن بن عوف گفتند: «كلّم عمر فانّه قد أخشانا حتّى ما نستطيع أن نديم إليه أبصارنا; به عمر بگو (و پيام ما را به او برسان) او آن قدر ما را ترسانده كه نمى توانيم به سوى او چشم بدوزيم».(58) جالب است بدانيم كه ابوبكر به هنگام وفاتش از عبدالرّحمن بن عوف درباره عمر سؤال كرد. عبدالرّحمن آن روز نيز گفت: «فيه غلظة; در او تندخويى است» ولى ابوبكر پاسخ داد: «لأنّه يراني رقيقاً، ولو أفضى إليه لترك كثيراً ممّا هو عليه; اينكه او با شدّت عمل مى كند، براى آن است كه مرا نرم خو و ملايم مى بيند; ولى اگر خلافت به او برسد، بسيارى از اين تندخويى ها را رها مى كند».(59) امّا ماجراى فوق و نمونه هاى گذشته نشان داد كه پيش بينى ابوبكر درست نبود و خليفه همچنان بر اخلاقش باقى ماند!
سبب شكنجه اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مباش! اين قسمت را با سخنى از ابن اُبىّ بن كعب ـ به نقل از صحيح مسلم ـ به پايان مى بريم. ماجرايى ميان خليفه دوم و ابوموسى اشعرى رخ داد كه اُبىّ بن كعب نيز آنجا حاضر بود; وقتى كه اُبيّ بن كعب سخت گيرى عمر را ديد، به او گفت: «يا ابن الخطّاب فلا تكوننّ عذاباً على أصحاب رسول الله; اى پسر خطّاب سبب عذاب و شكنجه اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مباش!».(60)
4. خشونت با خانواده روشن است كه از نظر اسلام و سيره نبوى(صلى الله عليه وآله) مهربانى و محبّت به خانواده از خصلت هاى برجسته و پسنديده يك مسلمان است. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: «خيرُكم خيرُكم لأهله وأنا خيركم لأهلي; بهترين شما، بهترين نسبت به خانواده اش است و من براى خانواده ام بهترينم».(61) همچنين فرمود: «خياركم خياركم لنسائهم; بهترين شما كسى است كه نسبت به همسرانشان بهترين باشد».(62) درباره آن حضرت از عائشه نقل شده است: «ما ضرب رسول الله(صلى الله عليه وآله)خادماً، ولا امرأة; رسول خدا(صلى الله عليه وآله) هرگز خادم و زنى را كتك نزد».(63) با اين حال، نكاتى در زندگى خليفه دوم در برخورد با همسرانش نقل شده است كه بسيار شگفت انگيز است.
او پيوسته تندخوست مطابق نقل بلاذرى، طبرى، ابن اثير و ابن كثير هنگامى كه يزيد بن ابوسفيان از دنيا رفت، عمر از همسرش امّ ابان ـ دختر عتبه ـ خواستگارى كرد; وى نپذيرفت و علّت آن را چنين گفت: «لأنّه يدخل عابساً، ويخرج عابساً، يغلق أبوابه، ويقلّ خيره; او ] عمر[ عبوس و ترش رو وارد منزل مى شود و عبوس و اخمو خارج مى گردد; درِ خانه را مى بندد (و اجازه بيرون رفتن به همسرش نمى دهد) و خيرش اندك است».(64)
فرياد اعتراض! طبرى و ابن اثير نقل مى كنند كه عمر در زمان خلافتش از امّ كلثوم دختر ابوبكر خواستگارى كرد، در حالى كه آن دختر كم سنّ و سال بود. عايشه تقاضاى خليفه را با خواهرش امّ كلثوم در ميان گذاشت. امّ كلثوم گفت: من نيازى به او ندارم! عايشه گفت: نسبت به خليفه بى ميلى؟ پاسخ داد: «نعم، إنّه خشن العيش، شديد على النّساء; آرى! زيرا او در زندگى سخت گير است و نسبت به زنان با تندى و خشونت رفتار مى كند». عايشه از عمروعاص خواست كه به طريقى عمر را منصرف سازد. عمروعاص به نزد عمر آمد و پس از گفتگوهايى به عمر گفت: «امّ كلثوم با ناز و نعمت و مهربانى تحت حمايت امّ المؤمنين عايشه رشد و نمو كرده، ولى در تو تندخويى است و ما نيز از تو مى ترسيم و نمى توانيم تو را از هيچ يك از خلق و خويت برگردانيم، پس اگر آن دختر در مطلبى با تو مخالفت كند و تو بر او هجوم آورى، چه خواهد كرد؟ (... وفيك غلظة ونحن نهابك وما نقدر أن نردّك عن خلق من أخلاقك، فكيف بها إن خالفتك في شيء فسطوت بها) و بدين صورت او را منصرف كرد.(65) مطابق نقل ابن عبدالبر، امّ كلثوم دختر ابوبكر به خواهرش عايشه گفت: تو مى خواهى من به ازدواج كسى درآيم كه تندخويى و سخت گيرى او را در زندگى مى دانى؟! سپس افزود: «والله لئن فعلتِ لأخرجنّ إلى قبر رسول الله ولأصيحنّ به; به خدا سوگند اگر مرا به اين كار وادار كنى، كنار قبر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى روم و آنجا (به عنوان اعتراض) فرياد خواهم كشيد».(66) تندخويى و خشونت خليفه در خانواده به گونه اى زبانزد خاصّ و عام بود كه حتى دختر كم سنّ و سالى همانند ام كلثوم دختر ابوبكر نيز از آن مطّلع است و با آنكه عمر، هم خليفه مسلمين است و هم با پدرش ابوبكر بسيار دوست و همراه بود، ولى امّ كلثوم او را نمى پذيرد.
كتك زدن همسر در چند كتاب معتبر و مورد اعتماد اهل سنت (و تمام مطالب اين كتاب از علماى اهل سنت است) از اشعث بن قيس نقل شده است كه من شبى مهمان خليفه دوم بودم كه نيمه هاى شب عمر برخاست، به سوى همسرش رفت و شروع به كتك زدن او كرد; من برخاستم و رفتم و مانع شدم (ضفتُ عمر ليلةً، فلمّا كان في جوف اللّيل قام إلى امرأته يضربها، فحجزت بينهما). وقتى كه عمر به بسترش برگشت، به من گفت: «يا أشعث! احفظ عنّي شيئاً سمعته عن رسول الله: لا يُسأل الرّجل فيم يَضرب امرأَتَه; اى اشعث، جمله اى از رسول خدا شنيدم، كه آن را به خاطر بسپار (آن جمله اين است): از مرد پرسيده نمى شود كه در چه رابطه اى زنش را كتك زده است».(67) و به اين ترتيب او را از سؤال درباره علّت اين كار منصرف كرد!
ازدواج مى كنم مشروط بر اينكه مرا كتك نزند! عاتكه بنت زيد، دختر عموى عمر بن خطّاب بود. وى زنى بسيار زيبا بود و شوهر نخست او عبدالله بن ابى بكر بود. پس از فوت عبدالله، عمر با وى در سال دوازدهم هجرى ازدواج كرد و براى اين ازدواج وليمه اى نيز داد. مورّخان نوشته اند: هنگامى كه عمر از او خواستگارى كرد، به سبب آنچه كه از عمر مى دانست با او شرط كرد كه مانع وى از رفتن به مسجد نشود و او را كتك نزند. عمر نيز با ناخوشايندى اين شرايط را پذيرفت (فلمّا خطبها عمر، شرطتْ عليه أنّه لايمنعها عن المسجد ولايضربها، فأجابها على كره منه).(68) در عبارت ابن حجر عسقلانى به اين صورت آمده است: «شرطتْ عليه ألاّ يضربها، ولايمنعها من الحقّ، ولا من الصّلاة فى المسجد النبويّ; با عمر شرط كرد كه او را كتك نزند، از انجام حق باز ندارد و مانع نماز خواندن وى در مسجد نبوى نشود».(69) شايد به علّت همين تندخويى ها بود كه مطابق نقل ابن اثير، عمر بن خطّاب از خانواده هاى قريش در مدينه خواستگارى كرد، ولى آنها نپذيرفتند; امّا مغيرة بن شعبه خواستگارى كرد، آنها قبول كردند (إنّ عمر بن الخطّاب خطب إلى قوم من قريش بالمدينة فردّوه، وخطب إليهم المغيرة بن شعبة فزوّجوه).(70)
خشم و گاز گرفتن ابن ابى الحديد معتزلى نقل مى كند كه شخصى نزد عمر آمد از عبيدالله ـ فرزند عمر ـ شكايت كرد و در شكايتش عبيدالله را با كنيه «ابوعيسى» نام برد(71) عمر فرزندش را فراخواند; نخست به او اعتراض كرد، آنگاه دست وى را گاز گرفت; سپس او را كتك زد و به او گفت: عيسى كه پدر نداشت (تا تو كُنيه ابوعيسى را بر خود بگذارى) (... وأخذ يده فعضّها، ثمّ ضربه وقال: ويلك! وهل لعيسى أب؟).(72) ابن ابى الحديد پس از نقل اين ماجرا مى گويد: زبير گفته است: هرگاه عمر نسبت به يكى از اعضاى خانواده اش عصبانى مى شد، خشم او فرو نمى نشست، مگر آنكه دست او را شديداً گاز بگيرد!(73)
خلق و خوى پيامبر(صلى الله عليه وآله) در پايان اين كتاب گوشه هايى از خُلق و خوى نبوى(صلى الله عليه وآله) كه اسوه كامل انسانيت و سرمشق همه مسلمانان است، بيان مى شود، تا خوانندگان گرامى ـ به ويژه جوانان عزيز ـ خود را به آن اخلاق كريمه آراسته سازند و در زندگى اجتماعى و خانوادگى خود، از آن بهره مند شوند. (اين احاديث نيز از كتب اهل سنّت است) 1. عايشه درباره خلق و خوى آن حضرت مى گويد: «كان أحسن النّاس خُلقاً، لم يكن فاحشاً ولا متفحّشاً، ولا سخّاباً بالأسواق، ولا يجزىء بالسّيئة مثلها، ولكن يعفو ويصفح; او خوش اخلاق ترين مردم بود، بدگو وناسزاگو نبود و هرگز در كوچه وبازار فرياد نمى كشيد. آن حضرت بدى را با بدى پاسخ نمى داد، بلكه عفو مى كرد و چشم پوشى مى نمود».(74) 2. شخصى ديگر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را اين گونه توصيف مى كند: «كان رسول الله رحيماً رقيقاً حليماً; رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مهربان، دلسوز و بردبار بود».(75) 3. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نسبت به مراعات حال زنان سفارش مى كرد و از مسلمانان مى خواست كه با آنها با مدارا برخورد نمايند.(76) 4. انس بن مالك مى گويد: «ما رأيت أرحم بالعيال من رسول الله; من كسى را مهربان تر از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نسبت به خانواده نديدم».(77) 5. همچنين درباره اخلاق آن حضرت اين تعبيرات زيبا نيز نقل شده است: «كان دائم البشر، سهل الخلق، لين الجانب ليس بفظٍّ ولا غليظ ولا ضخّاب ولا فحّاش ولا عيّاب; او پيوسته خوش رو، داراى خلق و خوى راحت و نرم خو بود. آن حضرت خشن، تندخو، پرهياهو، ناسزاگو و عيب گير نبود».(78) 6. عايشه درباره طرز رفتار آن حضرت با همسرانش مى گويد: «...كان أكرم النّاس وألين الناس، ضحّاكاً بسّاماً; او (در خلوتش با زنان) كريم ترين و نرم خوترين مردم بود، بسيار خنده رو و متبسّم بود».(79) 7. انس بن مالك مى گويد: «خدمتُ رسولَ الله(صلى الله عليه وآله) عشر سنين، لا والله ما سبّني بسبّة قطّ، ولا قال لي: أفّ قطّ، ولا قال لشيء فعلتُه لِمَ فعلتَه؟ ولا لشيء لم أفعله لِمَ لا فعلتَه; من ده سال به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) خدمت كردم، به خدا سوگند! هرگز به من ناسزا نگفت و هرگز كلمه أفّ (كمترين كلمه نشانه انزجار) به من نگفت و هرگاه كارى انجام مى دادم، نمى گفت چرا آن را انجام دادى؟ و براى كارى كه انجام ندادم، نمى فرمود كه چرا انجامش ندادى؟».(80) 8. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) درباره كتك زدن به همسر فرمود: «أما يستحيى أحدكم أن يضرب امرأتَه كما يضرب العبد، يضربها أوّل النّهار ثم يضاجعها آخره; آيا آن كس از شما كه همسرش را ـ مثل يك برده ـ كتك مى زند حيا نمى كند؟! او را اوّل روز كتك مى زند و در آخر روز (شبانگاه) وى را در آغوش مى گيرد!».(81)
نتيجه: ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا؟!
فهرست منابع
1. قرآن كريم 2. نهج البلاغه (با تحقيق دكتر صبحى صالح) 3. الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، ابوعمر يوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر، تحقيق على محمد البجاوى، دارالجيل، بيروت، چاپ اوّل، 1412ق. 4. اسدالغابة فى معرفة الصحابة، عزّالدين بن الاثير الجزرى، دارالفكر، بيروت، 1409ق. 5. الاصابة فى معرفة الصحابة، احمد بن على بن حجر عسقلانى، تحقيق عادل احمد عبدالموجود، دارالكتب العلمية، بيروت، چاپ اوّل، 1415ق. 6. أنساب الاشراف، احمد بن يحيى بن جابر بلاذرى، تحقيق سهيل زكار، دارالفكر، بيروت، چاپ اوّل، 1417ق. 7. البداية والنهاية، ابن كثير دمشقى، دارالفكر، بيروت، 1407ق. 8. تاريخ الاسلام، شمس الدين محمد ذهبى، تحقيق عمر عبدالسلام، دارالكتاب العربى، بيروت، چاپ دوم، 1413ق. 9. تاريخ ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد بن خلدون، تحقيق خليل شحاده، دارالفكر، بيروت، چاپ دوم، 1408ق. 10. تاريخ طبرى، محمد بن جرير طبرى، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، دارالتراث، بيروت، چاپ دوم، 1387ق. 11. تذكرة الحفّاظ شمس الدين محمّد ذهبى، دار احياء التراث العربى، بيروت. 12. جامع بيان العلم و فضله، ابن عبدالبر، دار الكتب العلمية، بيروت، 1398 ق. 13. حواشى الشروانى، الشروانى والعبادى، دار احياء التراث العربى، بيروت. 14. سنن ابن ماجه، محمد بن يزيد قزوينى، تحقيق محمد فؤاد عبدالباقى، دارالفكر، بيروت. 15. سنن ترمذى، ابوعيسى ترمذى، تحقيق عبدالرحمن محمد عثمان، دارالفكر، بيروت، چاپ اوّل، 1424ق. 16. سنن دارمى، عبدالله بن بهرام دارمى، مطبعة الحديثة، دمشق. 17. السيرة النبوية (معروف به سيره ابن هشام)، ابن هشام حميرى، تحقيق مصطفى السقا و همكاران، دارالمعرفة، بيروت. 18. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد معتزلى، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، دار احياء الكتب العربية. 19. صحيح ابن حبّان، محمد بن حبّان، تحقيق شعيب الارنؤوط، مؤسّسة الرّسالة، چاپ دوم، 1414ق. 20. صحيح بخارى، ابوعبدالله محمد بن اسماعيل بخارى، دارالجيل، بيروت. 21. صحيح مسلم، مسلم بن حجّاج نيشابورى، دارالفكر، بيروت. 22. الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، تحقيق محمد عبدالقادر عطاء، دارالكتب العلمية، بيروت، چاپ اوّل، 1410ق. 23. العقد الفريد، ابن عبد ربّه اندلسى، دارالكتاب العربى، بيروت، 1403ق. 24. فتح البارى فى شرح صحيح البخارى، احمد بن على بن حجر عسقلانى، دارالمعرفة، بيروت. 25. الكامل فى التاريخ، عزّالدين على بن ابى الكرم (معروف به ابن اثير)، دار صادر، بيروت، 1385ق. 26. كشاف القناع، منصور بن يونس بهوتى، تحقيق ابوعبدالله محمد حسن اسماعيل الشافعى، دارالكتب العلمية، بيروت، چاپ اوّل، 1418ق. 27. كنزالعمّال، متقى هندى، مؤسّسة الرسالة، بيروت، 1409ق. 28. مجمع الزوائد، نورالدين ابوبكر هيثمى، دارالكتب العلمية، بيروت، 1408ق. 29. المجموع فى شرح المهذب، محيى الدين بن شرف نووى، دارالفكر، بيروت. 30. المستدرك على الصحيحين، ابوعبدالله حاكم نيشابورى، دارالمعرفة، بيروت، چاپ اوّل، 1406ق. 31. مسند احمد، احمد بن حنبل، دارصادر، بيروت. 32. المصنّف، ابن ابى شيبه كوفى، تحقيق سعيد اللحّام، دارالفكر، بيروت، چاپ اوّل، 1409ق. 33. المصنّف، عبدالرزّاق صنعانى، تحقيق حبيب الرحمن الأعظمى، منشورات المجلس العلمى. 34. المعجم الكبير، سليمان بن احمد طبرانى، تحقيق حمدى عبدالمجيد السلفى، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ دوم، 1404ق. 35. المغنى، عبدالله بن قدامه، دارالكتاب العربى، بيروت. 36. مغنى المحتاج، محمد بن احمد شربينى، داراحياء التراث العربى، بيروت، 1377ق. 37. المنتظم فى تاريخ الامم والملوك، عبدالرحمن بن على بن محمد بن الجوزى، تحقيق محمد عبدالقادر عطاء، دارالكتب العلمية، بيروت، چاپ اوّل، 1412ق.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 . (فَبِمَا رَحْمَة مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ)(آل عمران، آيه 159) 2 . (مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ) (فتح، آيه 29) 3 . كامل ابن اثير، ج 2، ص 69 . 4 . سيره ابن هشام، ج 1، ص 319 . 5 . البداية والنهاية، ج 3، ص 58. عمر قبل از اسلام آوردن، با مسلمانان به شدّت برخورد مى كرد; لذا بلاذرى درباره او مى نويسد: «فكانت فيه غلظة على المسلمين; در او نسبت به مسلمانان غلظت و سخت گيرى بود» (انساب الاشراف، ج 10، ص 301) 6 . انساب الاشراف، ج 10، ص 287-288 ; ر.ك: البداية والنهاية، ج 3، ص 80 ; تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 414 ; سيره ابن هشام، ج 1، ص 344 ; كامل ابن اثير، ج 2، ص 85 ; كنزالعمّال، ج 12، ص 607 . 7 . ر.ك: صحيح مسلم، ج 1، ص 44-45 (باب من لقى الله بالايمان و هو غير شاك). 8 . توبه، آيه 80 . 9 . صحيح بخارى، ج 2، ص 76. (البته پس از آن آيه 84 توبه نازل شد و به رسول خدا(صلى الله عليه وآله)فرمان داد كه بر منافقان نماز نگذارد). 10 . همان مدرك، ج 5، ص 207 . 11 . صحيح بخارى، ج 5، ص 206 . 12 . همان مدرك، ص 207. 13 . ر.ك: صحيح مسلم، ج 7، ص 116; ج 8، ص 120; سنن ترمذى، ج 4، ص 343 ; مسند احمد، ج 2، ص 18 و ديگر كتب. 14 . احزاب، آيه 36 . 15 . حجرات، آيه 2 . 16 . صحيح بخارى، كتاب العلم، باب 39 (باب كتابة العلم)، ح 4 ; كتاب الجهاد والسيّر، باب 175، ح 1; كتاب الجزية، باب 6، ح 3; كتاب المغازى، باب 84 (باب مرض النبى ووفاته)، ح 4 ; همان باب، ح 5 ; كتاب المرضى، باب 17 (باب قول المريض قوموا عنّى)، ح 1; صحيح مسلم; كتاب الوصية، باب 6، ح 6 ; همان باب، ح 7 ; همان باب، ح 8. 17 . تاريخ طبرى، ج 3، ص 223 ; شبيه آن: تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 488. 18 . صحيح بخارى، ج 8، ص 27 ـ 28. همچنين ر.ك: مسند احمد، ج 1، ص 56 ; تاريخ طبرى، ج 3، ص 206 ; البداية والنهاية، ج 5، ص 246. 19 . تاريخ طبرى، ج 3، ص 223. 20 . همان مدرك، ج 3، ص 202. 21 . انساب الاشراف، ج 1، ص 586. 22 . مصنف ابن ابى شيبه، ج 8، ص 572. 23 . صحيح بخارى، ج 5، ص 83. 24 . تاريخ طبرى، ج 3، ص 208 ; البداية والنهاية، ج 5، ص 286. 25 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 372 . 26 . مصنف ابن ابى شيبه، ج 7، ص 485، ح 46 . 27 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 164. جالب است بدانيم تعبير «فظّ» و «غليظ» را عمر درباره پدر خود نيز به كار برده و او را تندخو و خشن معرّفى مى كند. مورّخان نقل مى كنند: هنگامى كه عمر از آخرين سفر حجّ خود برمى گشت وقتى كه به ضجنان (كوهى است كه تا مدينه 25 ميل فاصله دارد) رسيد گفت: «زمانى بود كه من براى خطّاب در اين منطقه شتر مى چراندم». آنگاه پدرش را اين گونه معرفى كرد: «وكان فظّاً غليظاً يتعبنى اذا عملت، ويضربنى اذا قصرت; او فردى خشن و تندخو بود، وقتى كار مى كردم، آنقدر به كارم وا مى داشت كه خسته مى شدم و هرگاه كوتاهى مى كردم مرا كتك مى زد». (الاستيعاب، ج 3، ص 1157 ; تاريخ طبرى، ج 4، ص 219 ; انساب الاشراف، ج 10، ص 299). 28 . الطبقات الكبرى، ج 8، ص 339. 29 . مغنى المحتاج، ج 4، ص 390; حواشى الشروانى، ج 10، ص 134. 30 . تاريخ طبرى، ج 4، ص 209; البداية والنهاية، ج 7، ص 133. 31 . الطبقات الكبرى، ج 7، ص 89. اين در حالى است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) با كودكان مهربان بودند. گاه با آنها بازى مى كرد (مسند احمد، ج 3، ص 121); به آنان سلام مى كرد (سنن دارمى، ج 2، ص 276; سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1220). به سبب همين مهربانى ها، وقتى از سفرى برمى گشت كودكان با اشتياق به استقبال او مى شتافتند (صحيح بخارى، ج 5، ص 136) و گاهى پيامبر(صلى الله عليه وآله) آنان را با خود سوار مى كرد. نقل شده است كه برخى از كودكان به همين سبب بر ديگرى فخر مى كرد (مسند احمد، ج 4، ص 5). 32 . مصنّف عبدالرزّاق، ج 10، ص 416، ح 19548. 33 . تاريخ طبرى، ج 3، ص 423; انساب الاشراف، ج 10، ص 95; كامل ابن اثير، ج 2، ص 419. 34 . كنز العمال، ج 15، ص 732، ح 42911. متّقى هندى پس از نقل حديث از ابن راهويه آن را صحيح شمرده است. در صحيح بخارى اشاره اى به اين مطلب شده است (صحيح بخارى، ج 3، ص 91) و ابن حجر در شرح خود آن را به سند صحيح از طبقات ابن سعد به طور مشروح نقل كرده است. (فتح البارى، ج 5، ص 54) 35 . مصنف عبدالرزاق، ج 3، ص 557، ح 6681. همين مضمون در حديث 6682 نيز آمده است. 36 . مسند احمد، ج 1، ص 335. همچنين ر.ك: مجمع الزوائد هيثمى، ج 3، ص 17; الاصابة، ج 8، ص 138; الطبقات الكبرى، ج 8، ص 30. با آنكه در مورد ديگر نيز رسول خدا(صلى الله عليه وآله) او را از برخورد با گريه زنان منع كرده بود، ولى باز هم به عملش ادامه داد. در مسند احمد (ج 2، ص 110) به نقل از ابوهريره آمده است: از خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله)كسى از دنيا رفت. زنان اجتماع كردند و گريه مى كردند. عمر بن خطّاب برخاست و آنها را نهى مى كرد و متفرقشان مى ساخت (... فقام عمر بن الخطّاب ينهاهنّ ويطردهنّ) پيامبر (صلى الله عليه وآله)به او فرمود: «يا ابن الخطّاب، فانّ العين دامعة والفؤاد مصاب وإنّ العهد حديث; اى پسر خطّاب (كارى به كارشان نداشته باش زيرا) چشم گريان است و دل مصيبت ديده و غم عزيزشان نيز تازه است». 37 . مصنّف عبدالرزّاق، ج 4، ص 373، ح 8117. 38 . المجموع نووى، ج 19، ص 11; مغنى ابن قدامه، ج 9، ص 579; كشّاف القناع، ج 6، ص 18. در كتب روايى اهل سنت نيز اين ماجرا آمده است. ر.ك: مصنّف عبدالرزاق، ج 9، ص 458; كنز العمّال، ج 15، ص 84، ح 40201. 39 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 343. 40 . البداية والنهاية، ج 8، ص 107. 41 . همان مدرك. در تعبير ديگر ابوهريره مى گويد: «لو كنت أحدّث فى زمان عمر مثل ما أحدّثكم لضربنى بمخفقته; اگر اين گونه كه امروز براى شما حديث نقل مى كنم، زمان عمر نقل مى كردم، او به يقين مرا با تازيانه اش مى زد» (تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 7) شبيه همين جمله را ابن عبدالبرّ نيز نقل مى كند (جامع بيان العلم وفضله، ج 2، ص 121). 42 . صحيح مسلم، ج 1، ص 193، باب التيمّم. 43 . «(وَإِنْ كُنتُمْ مَّرْضَى أَوْ عَلَى سَفَر أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِّنْكُمْ مِّنَ الْغَائِطِ أَوْ لاَمَسْتُمُ النِّسَاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً); اگر بيماريد، يا مسافر، و يا يكى از شما از محل پستى آمده (و قضاى حاجت كرده) و يا با زنان آميزش جنسى داشته ايد و در اين حال، آب (براى وضو يا غسل) نيافتيد، بر زمين پاكى تيمّم كنيد (نساء، آيه 43). با خواندن ماجراى فوق، ناخودآگاه اين سؤال در ذهن خوانندگان ايجاد مى شود كه اگر خليفه دوم همچنان بر عقيده خويش اصرار داشته باشد و معتقد باشد كه در صورت جنابت و نيافتن آب نبايد نماز خواند; آيا در طول آن سالها كه وى به سفر مى رفت (چه براى زيارت خانه خدا، يا همراهى لشگر و يا بازديد از شهرهاى تحت حكومتش) و گاه براى غسل نياز به آب پيدا مى كرد، اگر آب يافت نمى شد، آيا خليفه مسلمين نمازش را ترك مى كرد؟ خدا عالم است! 44. تذكرة الحفّاظ، ج 1، ص 7. 45. مستدرك حاكم، ج 1، ص 101. 46. انساب الاشراف، ج 10، ص 339; تاريخ طبرى، ج 4، ص 212. 47. العقد الفريد، ج 1، ص 14-15 (با تلخيص). 48. اشاره است به آيه 4 سوره تحريم كه مى فرمايد (إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَيْهِ...). 49. صحيح بخارى، ج 6، ص 69; صحيح مسلم، ج 4، ص 190. 50. انساب الاشراف، ج 13، ص 51. 51. انساب الاشراف، ج 10، ص 418; الطبقات الكبرى، ج 3، ص 259; فتح البارى، ج 7، ص 49; كنز العمّال، ج 12، ص 679. 52. ر.ك: الطبقات الكبرى، ج 8، ص 308; كنز العمّال، ج 13، ص 633، ح 37604. 53. تاريخ الاسلام، ج 4، ص 80 ـ 81. عثمان بن حنيف از طرف عمر، براى اندازه گيرى زمين هاى حاصلخيز عراق و تعيين جزيه و خراج به آن منطقه فرستاده شده بود. (ر.ك: الاستيعاب، ج 3، ص 1033، شرح حال عثمان بن حنيف). 54. اين سخن ابن عبّاس گواه ديگرى بر ماجراى غدير خم و نصب الهى على(عليه السلام) به امامت است. به ويژه آنكه عمر آن را انكار نكرد. 55. محمد، آيه 9 . 56. اشاره به آيه 33 سوره احزاب است كه مى فرمايد: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً). 57. تاريخ طبرى، ج 4، ص 223 ـ 224; كامل ابن اثير، ج 3، ص 63 ـ 64 (با تلخيص). 58. تاريخ طبرى، ج 4، ص 207; انساب الاشراف، ج 10، ص 374. 59. تاريخ طبرى، ج 3، ص 428; كامل ابن اثير، ج 2، ص 425; المنتظم، ج 4، ص 125. 60. صحيح مسلم، ج 6، ص 180. 61. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 636، ح 1977. 62. همان مدرك، ح 1978. 63. همان مدرك، ص 638، ح 1984. 64. انساب الاشراف، ج 9، ص 368; تاريخ طبرى، ج 4، ص 400; كامل ابن اثير، ج 3، ص 55; البداية والنهاية، ج 7، ص 140. 65. تاريخ طبرى، ج 4، ص 199; كامل ابن اثير، ج 3، ص 54. 66. الاستيعاب، ج 4، ص 1807. 67. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 639، ح 1986; سنن الكبرى، ج 7، ص 357. شبيه همين عبارت در مسند احمد، ج 1، ص 20 و سنن ابى داود، ج 1، ص 476 نيز آمده است. 68. اسد الغابه، ج 6، ص 183 ـ 185. 69. الاصابة، ج 8، ص 228. 70. اسدالغابه، ج 3، ص 659. 71. ابن اثير در اسدالغابه (ج 3، ص 423) در شرح حال عبيدالله بن عمر از او با كنيه «ابوعيسى» نام مى برد كه نشان مى دهد وى به اين كنيه معروف بوده است. 72. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 343. روشن است كه كنيه ابوعيسى گذاشتن، علامت اعتقاد داشتن پدر براى حضرت عيسى(عليه السلام) نيست; چنانكه كنيه نويسنده معروف كتاب «سنن ترمذى» ابوعيسى ترمذى است. 73. همان مدرك. 74. مسند احمد، ج 6، ص 236; سنن ترمذى، ج 3، ص 249، ح 2085; صحيح ابن حبّان، ج 14، ص 355. 75. المعجم الكبير، ج 19، ص 288. 76. ر.ك: صحيح بخارى، ج 6، ص 145 (كتاب النكاح، باب مداراة مع النساء). 77. مسند احمد، ج 3، ص 112; صحيح مسلم، ج 7، ص 76. 78. كنز العمّال، ج 7، ص 166. 79. كنزالعمّال، ج 7، ص 222. 80. همان مدرك، ص 207 ـ 208. 81. مصنّف عبدالرزاق، ج 9، ص 442، ح 17943; كنز العمّال، ج 16، ص 377، ح 44983. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 22:49 توسط جلال حاجیان |
|
|
جمکرانش را که میشناسی؟ چند بار رفتهای آنجا برای بازگو کردن واگویههای دلت! ... آنجا که رفتهای، به امام زمانت چه گفتهای؟ به قدر و یقین ظهورش را خواستهای، نه؟ که زودتر بیاید...
آه! که چه است این روزها و این لحظهها که نبودن مولا و مقتدایمان چقدر آزارمان میدهد... چه میگویم؟ نه، اشتباه کردهام، این روزها و این لحظهها چقدر سخت میگذرد که بودن مولایمان و نبودن ما چقدر آزارمان میدهد... عتبات چه؟ رفتهای؟ به کوفه، شهر بی وفایان و مسجد سهلهاش که اگر خوب گوش کنی، صدای مناجاتش را میشنوی که شیعیانش را دعا میکند... ****** میگویم من و تو که اینقدر دم از عشق مولایمان میزنیم، اینقدر برایش ندبه میخوانیم هر صبحگاه جمعه، هر صبح عید غدیر، هر صبح عید قربان و هر صبح عید فطر؛ ما که هر صبح دستی بر سینه و دستی بر سر آه و ندبه کنان میخوانیم: «اللهم ارنی الطلعة الرشیدة و الغرة الحمیدة و اکحل ناظری بنظرة منی الیه و عجّل فرجه و سهّل مخرجه ...»؛ ما که دعای سمات میخوانیم غروب هر جمعه به یادش در هر کجا که دارد این دعا را زمزمه میکند... چقدر با وظایفمان آشناییم؟ می دانی که من و تو به عنوان منتظر مهدی(عج) وظایفی داریم برای خودمان... . می گویم بیا کمی بیشتر به خودمان فکر کنیم و وظایف مان، نباشد که راه را بی راهه بروییم به خیال راه راست! ****** بگذار از اینجا برایت شروع کنم که شاید برای امام عصر، مهدی فاطمه(عج) کتاب های بی شماری نوشته شده باشد، همایش های زیادی گذاشته باشند، کارهای فرهنگی بسیاری کرده باشند؛ اما هنوز کم است. هنوز یک نکته از هزاران گفته نشده است؛ چرا که قرآن و روایات اسلامی به گستردگی بر روی این مسئله سرمایه گذاری کرده اند. حتماً شنیده ای که « مَن ماتَ وَ لَم یَعرف امامَ زَمانِه ماتَ مَیتَةً جَاهِلیةً 1 و شناختن امام نه یعنی اینکه او کیست؟ کجا و کی به دنیا آمده است؟ پدر و مادرش چه کسانی هستند؟ و ... که شناختن امام؛ یعنی دریافتن اینکه او ولی و حجت خدا بر روی زمین است و اطاعتش بی چون و چرا، واجب؛ یعنی دریافتن اینکه امام پس از پیامبر ضامن تداوم حیات دین و پاسخگوی نیازهای بشر است که باید از او اطاعت کرد و یاری اش کرد در حفظ دین خدا و فرمانش را پذیرفت، حتی اگر به ضررمان باشد که دستور ولی خدا شاید به ضرر منافع فردی مان باشد، اما هیچ گاه به ضرر جامعه بشری نخواهد بود که امام آمده است تا جامعه بشری را به سوی سعادت رهنمون شود. وقتی من و تویی که ظهور امام مان را انتظار می کشیم، وظایف مان را به خوبی بشناسیم و به خوبی هم به آنها عمل کنیم، در حقیقت توجهات و رضایت قلبی امام عصر(عج) را به دست آورده ایم و شرایط را برای ظهور حضرت فراهم کرده ایم. حالا اگر همه منتظران حضرت این وظایف را به خوبی بشناسند و به خوبی نیز عمل کنند، چقدر فرج مولا نزدیکتر خواهد شد! از امام حسین (علیهالسلام) پرسیدند: معرفت خدا چیست؟ حضرت در پاسخ فرمود: «معرفت اهل هر زمان نسبت به امامشان است که اطاعت او بر ایشان واجب است.» همراه شوی اگر با ما، زین پس با امام مهربانی که خودش هم برای فرجش دست به دعا دارد، بیشتر و بهتر آشنا خواهیم شد؛ از علائم و آثار ظهورش تا آمدنش و شیوه حکومت داری اش، تا آنچه از علم و دانش و هدالتی که با خود می آورد؛ عدالتی که همه سنگش را به سینه می زنند و گاه برخی هم بسیار جدّ و جهد می کنند برای پدید آوردنش اما با همه تلاش های آنها، عدالتی که مهدی فاطمه (علیهماالسلام) می آورد؛ چیز دیگری از جنس دیگر است... . اینک با ما باش در گام اول ... .
گام اول شناخت امام زمان(عج) یکی از پایه های بنیادی و اساسی اسلام، اعتقاد به امامت است، آنگونه که اگر مسئله امامت از اسلام برداشته شود، نقص بزرگی در دین اتفاق خواهد افتاد.تصور کن پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله)، امامی نبود که مردم را به طریق راست هدایت کند؛ امامی نبود که وقتی مشکلات و مسائل بر مردم پیچیده می گردید و از حل آن عاجز می ماندند، به کمک آنها بیاید و مسائلشان را به بهترین راه و شیوه حل کند؛ امامی نبود که وقتی با گذر زمان که زندگی ها نسبت به گذشته دگرگون می شد و در هر دوره ای مردم نیاز داشتند که احکام الهی درباره مسائل جدید را بدانند، مسائل و احکامشان را برایشان بگوید و آنان را از گمراهی نجات دهد، چه می شد؟ جامعه مسلمانان به چه هرج و مرجی کشیده می شد؟... برای هدایت جامعه به سوی کمال بود و قدم برداشتنش در مسیر هدایت و نجات از گمراهی ها که خداوند در غدیر خم به پیامبرش دستور داد، امامت علی بن ابیطالب (علیهالسلام) را به مردم ارائه کند و مسئله مهم ولایت را تکمیل کننده رسالت خود و تمامی پیامبران قبل قرار دهد: (یَا ایُّها الرَّسولُ بَلِّغ مَا أُنزلَ إلَیکَ مِن رَّبِّکَ وَ إن لَم تَفعَل فَمَا بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللهُ یَعصِمُکَ مِنَ النَّاس إنَّ اللهَ لا یَهدِی القَومَ الظَّالِمینَ) 2 امام زمانت را که بشناسی، از هر چه راه ضلالت و گمراهی است نجات یافته ای که وقتی امامت را شناختی دیگر خواهی یا نخواهی به دنبال فرقه های کاذب نخواهی رفت و خدا و سعادت دنیوی و اخروی را در چیزهای پوچ نخواهی یافت. امام نظام بشری را حفظ می کند، کمال و سعادت بشر را تضمین می کند و او را در سیر به سوی خدا رهنمون می شود، اگر بشر دستورات او که همان احکام الهی اند را اجرا کند و تابع محض باشد. از امام حسین (علیهالسلام) پرسیدند: معرفت خدا چیست؟ حضرت در پاسخ فرمود: «معرفت اهل هر زمان نسبت به امامشان است که اطاعت او بر ایشان واجب است.»3 در روایت دیگری نیز از امام معصوم می خوانیم: «اگر دلالت ها و عنایت ها و هدایت های الهی نبود، ما شناخته نمی شدیم و اگر ما نبودیم، خدا شناخته نمی شد.»4 و این یعنی همان گونه که تمام آسمان ها و زمین و هر آنچه که در آنان است، دلایل وجود حق و آیات اویند، وجود امام نیز در هر عصر و زمان آیت و نشانه ای بزرگتر است، همان گونه که امام علی (علیهالسلام) فرمود: «برای خدای عز وجل، نشانه ای و خبری بزرگتر از من نیست.»5 امام واسطه فیض میان خالق و مخلوق است؛ زیرا موجودات نمی توانند به طور مستقیم فیض را از خالق دریافت کنند. همه فیوضات زندگی اعم از اصل هستی وجود، کمالات وجود و نیازمندی های زندگی روزمره با وساطت امام به موجودات می رسد. شرط قبولی و پذیرش اعمال مان در پیشگاه حضرت حق، پذیرش ولایت و امامت ائمه هدی است که خودشان به آن تصریح کردند، وقتی فرمودند: « لا یَقبَلَ اللهُ مِنَ العِبادِ عَملاً ألاّ بمَعرفَتِنَا؛ خداوند عمل بندگان را قبول نمی کند، مگر با شناخت ما»، پس باید امام زمان مان را بشناسیم تا با تن در دادن به ولایت و امامتش، اعمال مان مورد قبول حق تعالی باشد زیارت جامعه کبیره را که خوانده ای؟ ... «بِکُم فَتَحَ اللهُ وَ بِکُم یَختِمُ وَ بِکُم یَمحُوا مَا یَشَاءُ وَ بِکُم یُثبتُ وَ بِکُم تُثبتُ الأرضُ أشجَارَها وَ بّکُم تُخرجُ الأرضُ أثمَارَها و بِکُم تُنزلُ السَّماءَ قَطرَها و رزقَها وَ بِکُم یَکشفُ اللهُ الکَربَ وَ بِکُم یُنَزِّلَ اللهُ الغَیثَ...؛ خداوند عالم به خاطر (یا به وسیله) شما عالم را شروع و ختم کرد، محو و اثبات نیز به خاطر شماست، زمین به خاطر شما درختان را می رویاند و میوه ها را ظاهر می سازد، آسمان به خاطر شما باران و روزی نازل می کند و خداوند به وسیله شما غم و اندوه را از بندگان می زداید و به خاطر شما باران می فرستد ...» حال که همه مخلوقات و به خصوص انسان هر چه دارد، به واسطه فیض وجودی اهل بیت پیامبر6 و ائمه هدی: به آن ها رسیده، جای تردید نمی ماند که آدمی باید ولی نعمت خود را بشناسد تا در برابر او سپاس گزار باشد. وقتی شرط قبولی و پذیرش اعمال مان در پیشگاه حضرت حق، پذیرش ولایت و امامت ائمه هدی است که خودشان به آن تصریح کردند، وقتی فرمودند: « لا یَقبَلَ اللهُ مِنَ العِبادِ عَملاً ألاّ بمَعرفَتِنَا؛ خداوند عمل بندگان را قبول نمی کند، مگر با شناخت ما»6، پس باید امام زمان مان را بشناسیم تا با تن در دادن به ولایت و امامتش، اعمال مان مورد قبول حق تعالی باشد. در روایتی آمده است: ابونصر که از خدمتگزاران امام حسن عسکری (علیهالسلام) بود، پیش از غیبت امام مهدی(عج) به حضور آن حضرت رسید. امام مهدی (عج) از او پرسید: آیا مرا می شناسی؟ پاسخ داد: آری، شما سرور من و فرزند سرور من هستید. امام(عج) فرمود: مقصود من چنین شناختی نبود! ابونصر گفت: مقصود شما چیست؟ خودتان بفرمایید. امام(عج) در پاسخ فرمود: من آخرین جانشین پیامبر خدا هستم و خداوند به (برکت) من بلا را از خاندان و شیعیانم دور می سازد.6 امام را می توان با شناخت سیره و صفاتش نیز بهتر و بیشتر شناخت؛ آنگونه که تأثیر عملی گستردهاش را در رفتار و خلق و خوی منتظر هم دید.
نوشتهی زهرا رضاییان، گروه دین و اندیشه تبیان 1. علامه مجلسی، بحارالأنوار، ج 53، ص175. 2. مائده : 67. 3. مجلسی، همان، ج5، ص312. 4. شیخ صدوق، التوحید، ص 290. 5. صافی، لطف الله، امامت و مهدویت، ج1، ص169. 6. صدوق، کمال الدین، ج2، باب 4، ح12، ص171. |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اسفند 1389ساعت 17:51 توسط جلال حاجیان |
|
|
عنوان: معنی واژه ها و اصطلاحات فقهي محقق: حجة الاسلام وحید علیان نژاد
استمتاع از همسر: لذت بردن از همسر.
بلااشکال: اشکال ندارد.
زائل شدن: برطرف شدن.
سرگين: مدفوع حيوانات.
عسر و حرج: مشقت وسختی.
كافر حربي: كافري كه با مسلمين در حال جنگ مي باشد.
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 22:39 توسط جلال حاجیان |
|
|
الحافِظُ لِلْقرآن، العاملُ به معَ الَسّفرةِ الكِرام البَرَرة.
كسي كه قرآن را حفظ و به آن عمل مي كند، با فرشتگان وحي كه عالي رتبه و با حسن و كرامتند همراه خواهد بود. قال رسول الله (ص): أشرافُ اُمّتي حَمَلُة القرآن و أصحابُ اللّيلِ رسول اكرم (ص) مي فرمايد: حاملان معارف قرآن بزرگان امت من هستند و شب زنده دارانند. اهميت حفظ قرآن كريم را در امور زير مي توان خلاصه كرد: اذا التبستْ علَيكمُ الفِتَنُ كِقِطَعِ المُظْلِم فعَليكُم بالقرآن آن زمان كه فتنه ها چون پاره هاي شب تاريك به شما رو مي آورند به قرآن پناه بريد. امروزه شاهديم كه جهان مادي به لحاظ دوري از ارزشهاي انساني و الهي همچون كلافي سردرگم در مشكلات اجتماعي و فرهنگي آشفته و سرگردان است. و اين سخن كه سختي و بدبختي ما به دست خداوند است مورد قبول نيست چرا كه خود مي فرمايد: إنّ الله لايُغيّر مابقومٍ حتي يُغيّروا ما بأنفسهِم و اذا ارادَ الله بقَومٍ سُوءً فلا مردّله و ما لَهم منْ دونه منْ والٍ. بدرستي كه خداوند تغيير نمي دهد سرنوشت هيچ قومي را مگر اينكه خود آن قوم نفسشان را تغيير دهند و زماني كه خداوند اراده بدي به بندگان خود نمايد بدي را به آن ردّ نمي كند و جز خدا دوستي براي انسان نيست. بنابراين تغيير هر قومي به دست خود آنان است و خداوند هيچگاه بدبختي انسانها را نمي خواهد و اين خود انسانها هستند كه ذلت و بدبختي را براي خود بوجود مي آورند. و حافظان كلام شفابخش الهي پيام آوران نورند و مي توانند در هر زمان و مكان نسخه شفابخش الهي را براي جانها و روانهاي مشتاق تلاوت كرده و راه سعادت و هدايت را به آنها عرضه كنند. يا ايّها الناسُ قد جاءَكم برهانٌ منْ ربكم و أنزلنا اليكُم نوراً مُبيناً. اي مردم به تحقيق شما را حجت و دليلي از ناحيه خداوند آمد و نازل كرديم بر شما نوري روشن. بنابراين قرآن برهان است و از آن براي استدلال و پاسخگويي به سئوالات و مشكلات مختلف مي توان بهره برد. الله، الله بالقرآنِ لايَسبِقكُم بالعَملِ به غيركُم. خدا را ! خدا را! درباره قرآن كه ديگران با عمل به آن بر شما پيشي نگيرند. منبع:
|
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 12:24 توسط جلال حاجیان |
|
|
خدا آن شهید را رحمت كند كه میگفت: «بعضیها جنگ را درشت مینویسند، درست نمینویسند» حالا این حكایت ما هم شده است. دهها ارگان بزرگ و كوچک بطور مستقیم و غیر مستقیم به مقوله «شهدا و دفاع مقدس» میپردازند و حركتهای خودجوش و مردمی بسیاری هم در حال انجاماند، اما فقدان برخی نگرشها باعث شده تا این فعالیتها كماثر و ناقص مانده و تا حدی از روایت اصیل جنگ فاصله بگیرند. در این مجال بهطور خلاصه اشارهای به این نگرشها خواهیم داشت. ناگفته نماند كه ذكر فقدان یک نگرش به معنای عدم وجود كلی آن نیست و به كمرنگ بودن آن اشاره دارد.
الف. فقدان نگرش كلان بیرونی در فعالیتهای مربوط به جنگ، آنگاه كه به روایت آن پرداخته میشود، نگرش كلان و از زاویه یک ناظر بیرون وجود ندارد و لذا مثلاً از جزئیات عملیاتها و نحوه انجام آنها و تعداد ادوات و نفرات بهكار گرفته شده سخن میرود؛ اما از زمینههای اجتماعی وقوع آن، دلایل طرح ریزی آن و همچنین اثرات هر كدام كمتر یاد میگردد و در نتیجه فقدان این نگرش، امكان تحلیل صحیح رخدادهای جنگ و تبیین درست «تاریخ جنگ» مشكل میگردد؛ در حالی كه جوان امروز در واقع یک ناظر بیرونی نسبت به جنگ است. برای مثال، شرایطی كه پس از عملیاتهای فتحالمبین و آزادسازی خرمشهر در داخل منطقه و عرصه جهانی پدید آمد، بسیار حائز اهمیت است. در حالی كه بهخاطر كارشكنیهای بنیصدر، شكستهای متوالی حاصل میشد. پس از فرار او، دفاع مقدس به دست اهلش افتاد و این پیروزیهای پیاپی به دست آمد و علاوه بر ایجاد امید و شور در داخل و همچنین بدنه امت اسلامی، به یأس و ترس كشورهای عربی منطقه و ابرقدرت شرق و غرب انجامید و امكانات همه آنها برای جلوگیری از این موج بهكار گرفته شد و عراق را تا دندان تجهیز كرد. یا عملیاتهای كربلای چهار و پنج در شرایط فشار همه جانبه حاكم بر كشور و علیالظاهر با هدف برون رفت از این معضل و كسب امتیاز برای بالا بردن توان چانهزنی دیپلماتیک طرح ریزی شد و توانست توان رزمندگان را در شرایطی كه تصور آن نمیشد به رخ بكشد و به همین دلیل به هدف مذكور نائل گردد. اگر مخاطب امروزی ما بداند عمق اثرگذاری این رخدادها میتواند تا آنجا باشد كه مثلاً پس از عملیات آزادسازی فاو، دوستداران آمریكایی انقلاب اسلامی ایران در كانادا و نیویورک شیرینی توزیع كنند و فریاد بزنند كه «ما فاو را گرفتیم»(1) به ابعاد و تأثیرات گسترده هر رخداد جنگ بیشتر پی میبرد و از این بستر به شناختی جامعتر، واقعیتر و اصیلتر دست مییابد. چه خوب است كه این تأثیرات از رسانههای مختلف داخلی، منطقهای و بینالمللی بهصورت تطبیقی جمعآوری شوند كه البته بهطور پراكنده در برخی منابع و كتابها آمدهاند. ب. فقدان نگرش انقلاب اسلامی بهراستی عدالتخواهی، اشرافیتستیزی، مبارزه با تحجر و مقدس مآبی و... كه در سخنان امام بدانها اشاره شده است تا چه حد برای پیروان امروز شهدا تبیین شده و دغدغه گردیده است؟! بدون داشتن فهمی صحیح از پیامها و پیامدهای انقلابی كه حدود دو سال قبل از آغاز جنگ به پیروزی رسیده بود، فهم رخداد و دستاوردهای دفاع مقدس نیز شدنی نیست. اساساً تحلیل زمینههای شكلگیری جنگ بهعنوان اولین بحثی كه حول جنگ بدان پرداخته میشود، بدون در نظر گرفتن این پدیده به حرفهایی چون «نقش حس كشورگشایی صدام در حمله به ایران» میرسد كه قابل توجه نیستند. باید گفت در حقیقت جنگ، حلقه وسط سلسله فعالیتهایی بود كه غرب و شرق برای جلوگیری از رشد بیداری ناشی از انقلاب اسلامی در منطقه و جهان، برنامهریزی كرده و به اجرا درآوردهاند و در واقع اگر انقلاب رخ نمیداد، جنگی هم وجود نداشت؛ جنگ برای مهار انقلاب بود، اما باز گروهها و جریانات سیاسی نظامی فرهنگی بسیاری تحت تأثیر این پدیده شكل گرفتند و اینک از هر پنج قاره جهان، علاقه مندان بسیاری دارد كه برخی در حال تحصیل در ایران هستند. انقلاب اسلامی در فضای خلاء معنویت فطری ناشی از فسادها به وقوع پیوست و در این بستر، جهانی شد و گسترش یافت و در سیطره خمودگی حاكم بر مسلمانان اسیر عمّال شرق و غرب، به موج بیداری اسلامی تبدیل شد. با این تحلیل است كه نقش جنگ در تثبیت پیام، اثبات حقانیت و نمایش كارآمدی انقلاب مشخصتر میگردد و اساساً سخنان حضرت روحالله(ره) درباره دستاوردهای جنگ تحمیلی كه شاید از نظر ما در حفظ خاک میهن با تلفات و خسارات بسیار خلاصه شود، قابل فهم میشوند، مانند: «علاقه به اسلامشناسی در مردم آمریكا و اروپا و آسیا و آفریقا یعنی در كل جهان از جنگ هشت ساله ماست»، «ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شكستیم»، «جنگ ما فتح فلسطین را به دنبال خواهد داشت»، «ما در جنگ انقلابمان را به جهان صادر كردیم»، «جنگ ما بیداری هندوستان و پاكستان را به دنبال داشت»، «جنگ ما پرده از چهره تزویر جهانخواران كنار زده است.» و...(2) ج. فقدان نگرش اسلام ناب در توصیف عملكرد حماسهسازان جنگ، شهدای گرانقدر ما، مشكل اصلی نگرشهای ناقص و تک بعدی است. بدین معنا كه در روایت سیره سرداران شهید و بسیجیان خمینی كبیر(ره) ـ بهعنوان پیروان حقیقی اسلام ناب ـ بخاطر غلبه بر نگاههای نوستالوژیك احساسی و فردگرایانه، صرفاً به اخلاق خوش، انجام به موقع و صحیح عبادات و... در ایشان اشاره میرود و مثلاً بر توان تحلیل سیاسی، دغدغههای اجتماعی، شجاعت عدالتخواهی و... تأكید نمیشود. در حالی كه آنها قبل از هر چیز خود را با اولویتهای رهبری و رهنمودهای ایشان تنظیم میكردند و سعی در تحقق آن فرامین حتی تا پای جان داشتند. اینك پیروان شهدا را میبینم كه نسبت صمیمی با اولویتهای مدّ نظر رهبری ندارند و هم و غمشان بر تحقق آنها نیست! این اختلاف فاز را میتوان در روایت ناقص از سیره الگوهای ما كه سرداران شهید و بسیجیان دیروز خمینی كبیر(ره) باشند نیز جستجو كرد. بهراستی عدالتخواهی، اشرافیت ستیزی، مبارزه با تحجر و مقدسمآبی و... كه در سخنان امام بدانها اشاره شده است، تا چه حد برای پیروان امروز شهدا تبیین شده و دغدغه آنها گردیده است؟! حضرت امام در پیامی به مناسبت تشكیل بسیج مستضعفین فرمودهاند: «ملتی كه در خط اسلام ناب محمدی(ص) و مبارزه با استكبار و پولپرستی و تحجر و واپسگرایی است، باید همه افرادش بسیجی باشند.»(3) حال این گوی و این میدان، ما در كدام میدان به جنگ مشغولیم و به نقل مشهور: اگر شهدا امروز بودند، چه میكردند؟ د. فقدان نگرش عمیق ایدئولوژیك درباره مفهوم كلی جنگ و مبارزه كه یكی از مصادیق باارزش جنگ تحمیلی بود، نگرش عمیق و روشنی تبیین نشده است و از طرفی در مراجعه به بیانات حضرت امام(ره) به تعابیری برمیخوریم چون: جنگ فقر و غنا، جنگ اعتقادی، جنگ ارزشهای انقلابی علیه دنیای كثیف زور و پول و خوش گذرانی، جنگ اسلام و كفر و نه یك كشور و كشور دیگر، جنگ ایمان و رذالت كه از آدم تا ختم زندگی وجود دارد(4) و... نگرشی كه به مبارزه دائم میان جنود عقل و جهل و سپاهیان حق و باطل معتقد است، فراتر از مرزهای جغرافیایی و زمانی و مكانی میاندیشد و مبارزه و جهاد را برای در زمان، مكان، سن یا هر محدوده دیگر تصوّر نمیكند و به یك زندگی همراه با مبارزه دائمی تا رفع كل فتنه از جهان میاندیشد. در صورت حاكمیت این نگرش، دیگر مبارزان با پایان جنگ نظامی به كنج عافیت و عزلت نمیروند و تا وجود ظلم در گیتی به این مبارزه جهانی و اعتقادیشان ادامه میدهند؛ چنانچه حضرت امام فرمودند: «تا ظلم هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستیم.»(5) هر چند در عرصه دفاع مقدس كارهای ارزشمند بسیاری صورت پذیرفته است اما شیوه معمول بر آن نبوده كه روایت جنگ در قالبی مؤثر، زیبا و هنرمندانه ارائه گردد. چه بسیارند كتابها، مجلات، فیلمها و همایشها و... كه هیچ جذابیتی برای مخاطب امروزی ندارد به این خاطر كه در فرم هنری و ادبی فاخر ارائه نشدهاند در این نگرش بلند، پیروزی نیز معنای خاص خود را دارد و چه در پیروزی و غلبه ظاهری و چه در شهادت قابل تصور و تحقق است. این نگرش كه جنگ پایان نیافته است و همچنان ادامه دارد، بارها و بارها در اواخر جنگ و پس از آن توسط حضرت امام(ره) مورد تأكید قرار گرفته است؛ شاید به این دلیل كه حذف فیزیكی دشمن نظامی برای بسیاری، به معنای پایان مبارزه بود و این بهعنوان زنگ خطری برای ادامه حركت قدرتمند انقلاب محسوب میشد. بخشی از سردرگمی مخاطبان امروز ما نیز به عدم وجود این نگرش عمیق وابسته است. هـ . فقدان نگرش مؤثر هنری از محتوای پیام كه بگذریم، موضوع مهم دیگر، قالب ارائه آن است. در این زمینه هر چند در عرصه دفاع مقدس كارهای ارزشمند بسیاری صورت پذیرفته است، اما شیوه معمول بر آن نبوده كه روایت جنگ در قالبی مؤثر، زیبا و هنرمندانه ارائه گردد. چه بسیارند كتابها، مجلات، فیلمها و همایشها و... كه هیچ جذابیتی برای مخاطب امروزی ندارند؛ چرا كه در فرم هنری و ادبی فاخر ارائه نشدهاند. تنها راه انتقال صحیح و موثر پیام شهدا و دفاع مقدس، یا به گفته رهبری «ثبت فرهنگها» آمیخته شدن آن با هنر است تا بتواند مخاطبی را كه در برابر حجم وسیع تولیدات رسانهای مختلف داخلی و خارجی قرار دارد، به این سو رهنمون سازد. بهنظر میرسد با توجه بیشتر به نگرشهای مذكور در «روایت جنگ»، موفقتر و مؤثرتر ظاهر خواهیم شد. انشاءالله... پینوشت: 1. دكتر احمد حنیف (مبارز كانادایی)، ویژهنامه گذشتههای همیشگی. 2. امام خمینی(ره)، منشور روحانیت، 3/12/67. 3. امام خمینی(ره)، پیام به مناسبت تشكیل بسیج. 4. امام خمینی(ره)، 13/4/67. 5. امام خمینی(ره)، منشور روحانیت.
منبع : امتداد تنظیم : بخش فرهنگ پایداری تبیان |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مهر 1389ساعت 18:52 توسط جلال حاجیان |
|
|
علت برخي رفتارهاي متفاوت مردان و زنان ساختار متفاوت مغز آنهاست
حتما گاهي از خود پرسيدهايد كه چه چيز باعث ميشود تا زنان بخواهند مرتب درباره وقايع زندگي روزمرهشان با همه صحبت كنند، در حالي كه مردان عمدتا در اين مورد درونگرا هستند و حال و حوصله صحبت در مورد اتفاقات زندگي روزمرهشان را ندارند؟ چرا مردان عمدتا وقت آزاد خود را صرف كار كردن با كامپيوتر و يا خواندن مجلات ورزشي ميكنند در حالي كه زنان بيشتر ترجيح ميدهند به اخبار رسيده از اين و آن بپردازند و يا سعي كنند روابطشان با ديگران برازنده و معقول بهنظر برسد؟ چرا مردان و زنان از روابطشان با يكديگر چيزهاي متفاوتي را طلب ميكنند؟ شايد علت، تفاوتهاي بنيادين در مغز مردان و زنان باشد. در بررسي نمونهاي از تفاوتهاي رفتاري، محققان دانشگاه باث متوجه شدند احساس درد در زنان و مردان متفاوت است. مردان در مواجهه با درد بيشتر به اين فكر ميكنند كه چگونه از شر آن در كوتاهترين زمان ممكن خلاص شوند اما در مقابل، زنان بيشتر درگير پاسخ احساسيشان نسبت به آسيب هستند كه اين خود ممكن است باعث شود تا آنها درد را شديدتر احساس كنند. مردان در مواجهه با درد بيشتر به اين فكر ميكنند كه چگونه از شر آن در كوتاهترين زمان ممكن خلاص شوند اما در مقابل، زنان بيشتر درگير پاسخ احساسيشان نسبت به آسيب هستند كه اين خود ممكن است باعث شود تا آنها درد را شديدتر احساس كنند. براي مقابله با ناراحتي ناشي از طلاق نيز تفاوت دو جنس به خوبي مشهود است. زنان توانايي بيشتري براي تطابق با موضوع دارند. در سير تكاملي، زنان بيشتر اهل معاشرت و رفتارهاي اجتماعي هستند، آنها داراي مهارتهاي برقراري ارتباطاجتماعي هستند كه مردان فاقد آن هستند و اين در حالي كه مردان كمتر قادر به برقراري رابطه اجتماعي مناسب حتي با دوستانشان هستند و در هنگام ناراحتيهاي احساسي، بهجاي مواجهه با مورد ناراحتكننده، بيشتر سعي ميكنند آن را از هر طريق ممكن و لو اينكه در درون خود بريزند، به حداقل برسانند. شايد يك دليل علمي براي اين موضوع اين باشد كه مغز مردان طوري تنظيم شده كه بهصورت سيستماتيك و تحليلي عمل كند، در حالي كه مغز زنان بيشتر در مورد احساسات تنظيم شده است. در طي چند سال اول پس از طلاق، زنان روابط بيشتري با دوستانشان برقرار و وقت بيشتري صرف خانوادهشان كردند و بهدنبال مشاورهها و درمان ناراحتيهايشان بودند در حالي كه مردان غالبا بهدنبال لذتهاي موقتي بودند. عمدتا پس از به هم خوردن يك رابطه زناشويي، مردان براي حفظ اعتماد به نفسشان بهدنبال رابطه جديد هستند بهجاي آنكه فكر كنند چرا ازدواجشان با شكست مواجه شده است.
علاوه بر اين، برخلاف عقيده عمومي، در يك رابطه دوطرفه، مردان بيشتر از زنان درگير عشق ميشوند از طرف ديگر، زنان بيشتر از طريق برنامهريزيشدهتري عاشق ميشوند كه تحت تاثير سير تكامليشان است. آنها بيشتر بهدنبال شريكي هستند كه مراقب آنها بوده و قادر باشد آنها را هم ازنظر مالي و هم ازنظر عاطفي تامين كند. زنان در رابطهشان با طرف مقابل علاوه بر جذابيتهاي فيزيكي، بهدنبال مهرباني و سخاوت نيز هستند. البته دكتر تايس خاطر نشان ميكند فشارهايي نيز در اجتماع وجود دارند كه باعث ميشوند مردان و زنان به سوي شيوههاي رفتاري برنامهريزيشدهشان هل داده شوند. در اجتماع، مردان بيشتر تشويق ميشوند تا احساسات خود را كنترل كرده و تابع آن نباشند. شايد كنترل احساسات در قرون گذشته و بهويژه در جنگها براي مردان خوب بوده باشد، اما در كل كنترل كردن احساسات براي شكلدهي يك رابطه زناشويي كار جالب و مفيدي نيست. در سمت مقابل، زنان در اجتماع غالبا به سوي شيوه رفتاري ترغيب ميشوند كه در طي آن از زنان بيشتر انتظار ميرود ملايمتر و مهربانتر باشند كه اين خود موجب ميشود برقراري ارتباط با ساير افراد جامعه برايشان آسانتر باشد. البته بايد توجه داشت هيچ زن و مردي تمام خصوصياتي كه محققان در مورد مغز زن و مرد ميگويند را ندارد. اغلب مردم مغزهاي متعادلي دارند كه داراي مقادير مساوي از خصوصيات مردانه و زنانه است. اما بايد گفت که برخي خصوصيات در مردان بيشتر است و برخي در زنان.حتي برخي از افراد داراي مغزهايي هستند كه رفتاري خلاف جنس آنها دارد. بهعنوان مثال، ممكن است در اختلاف زناشويي، مرد آرام و ساكت باشد ولي اين بدان معنا نيست كه وي عصباني شده است، بلكه معناي عمده آن اين است كه مغز آن مرد بهتر ميتواند مسئله را درون خود و با آرامش حل و فصل كند. بهطور مشابه، چنانچه زني براي صحبتكردن و مباحثه پافشاري ميكند، نبايد فكر كرد علت آن بهرهبرداري از نقزدنهاي مداوم است، بلكه اين غريزه وي است كه از او ميخواهد تا براي برقراري ارتباط و نشان دادن احساسش صحبت كند. هيچ زن و مردي تمام خصوصياتي كه محققان در مورد مغز زن و مرد ميگويند را ندارد. اغلب مردم مغزهاي متعادلي دارند كه داراي مقادير مساوي از خصوصيات مردانه و زنانه است. اما بايد گفت که برخي خصوصيات در مردان بيشتر است و برخي در زنان. اگر شما اين تفاوتها را قبل از اينكه موردي پيش بيايد درنظر بگيريد، حتما رابطه راحتتر و درك بهتري از طرف مقابل خواهيد داشت و متوجه خواهيد شد كه كار مغزهاي متفاوت زن و مرد به كمك يكديگر كامل ميشود. اگر شناخت نياز ها و ويژگي هاي جنس مخالف را پيش از ازدواج تسريع بخشيده و بدانيم که طبيعت رفتاري اين جنس در عموم مواقع مشابه چگونه است مي توان از بسياري از انتظارات و توقعات بي مورد جلو گيري نمود و افراد را در جهت چرايي رفتار ها توجيه کرد . به علاوه زوجين با داشتن اين اطلاعات حتي مي توانند نياز هاي خود را تعديل کنند و در قبال برخي بي توجهي ها سطح انطباق خود را افزايش دهند.
سايت علمي دانشجويان - با اضافات تنظيم براي تبيان: کهتري |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 9:38 توسط جلال حاجیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام جلال حاجیان هستم یکی ازدلداده های قرآن واهل بیت(علیهم السلام) درشهر اراک .التماس دعا.دلتان همیشه مال خدا...
|
| پیوندها |
|
آگهي رايگان دکتر حسن عباسی انتی شبهه-رفع شبهات دینی سایت سیدجوادذاکر(ره) پايگاه رسمي ذاکر اهل بيت حاج محمود کريمي جشنواره دانشجویی کلیدبهشت |
|
RSS
|